من برگشتم

این چند روز نه اینکه حرفی برای گفتن نداشتم ولی خیلی از کارها را گذاشته بودم برای روزهای که امتحان جامعم را بدهم. دارم یکی یکی قولهای که به خودم داده بودم را براورده می کنم. همان روز سه شنبه اولین کاری که کردم مداد رنگ ابرنگی خریدم جایزه قبولی جامع. چهارشنبه دوستم که به او قول اموزش کیف دوزی را از قبل جامع دادم امد خانه ما. پنجشنبه هم برادرم اینها امدن خانه ما برای تولد. جمعه هم که محمد خانه ما بود و از صبح تا عصر داشتم نقش معلم را برایش بازی می کردم و با او  ریاضی کار می کردم. محمد دوست ندارد من نقشی به جز عمه را داشته باشم حتی چند بار صحبت شده بود که من بهش ریاضی درس بدهم مقاومت می کرد و می گفت من حاضر نیستم عمه ام را با یه معلم عوض کنم. خدا رو شکر جمعه با این واقعیت کنار اومد که من معلمش می تونم باشم. امروز صبح دسته کیف خواهرم را که قبلا کیفش را دوخته بودم و قول داده بودم بعد امتحان جامع دسته اش را بدوزم را درست کردم و دسته کیف ان یکی خواهرم که خراب شده بود را هم تعمیر کردم. کلا در حالا انجام قولهای که به خودم یا دیگران داده ام هستم برای همین نبودم وگرنه خیلی حرف دارم که این چند وقت نبودم چه اتفاق افتاده و کجای زندگی هستم.

پی نوشت1: دیروز به سی و سه سالگیم وارد شدم اصلا یادم رفتم پستی بگذارم کلا خیلی حرف داشتم برای سی و سه سالگیم می خواستم بگویم در طول امسال دو اتفاق مهم افتاد یکی خرید ماشین و دومی قبولی جامع در اخرین روزهای سی و دو سالگی فکر میک نم برای یک سال اتفاقات کمی نبود. امیدوارم سی و سه سالگی پر از اتفاقات خوب باشد.

پی نوشت2: راستی من تازگیها از دوستان خواهش می کنم یه کاری تو وبلاگ برام بکنند اصلا هیچ کس جدی نمی گیره یعنی شما به جای من بودی وقتی که از دوستانتون درخواستی کردی کسی جدی نمی گرفت چی کار می کردید.

گزینه 1: معتاد می شدید  (گزینه دوست بد زغال خوب)

گزینه 2: در وبلاگ رو می بستید (گزینه ادمهای نازک نارنجی)

گزینه 3: کم نمی اوردید و ادامه می دادید (گزینه پررویی محض)

گزینه 4: بقیه رو ترور می کردید (گزینه خشن)

گزینه 5: بقیه گزینه ها رو روی میز میزاشتید (گزینه سیاسی)

گزینه 6: از دوستانی که درخواستتون رو لبیک گفتن تشکر می کنید و می گفتید  اشکالی نداره و درک می کنید بقیه دوستان چرا درخواشتتون رو قبول نکردن. (اسم این گزینه رو خودتون بزارید)

پی نوشت3: دوستان متشکرم.

بعد نوشت: سه تا اس ام اس اومده برام اولی اموزش قوانین حقوقی طلاقه. دومی ماشین فرسوده می خره سومی هم تبلیغ کاشت مو هست. فکرش رو کنید یکی به هر سه تا اینها احتیاج داشته باشه یعنی هم بخواد زنش رو طلاق بده هم ماشین فرسوده اش رو عوض کنه هم مو بکاره. شما درباره اش چی فکر می کنید.

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
مرتضی

آول از همه اینکه دعا می کنم که سال بعد اینجا پر از چیزهای قشنگی برامون بنویسید که براتون افاق افتاده در مورد پینوشت 2 : بنده گزینه 5 رو انتخاب می کردم هر چند که بد نیست شما گزینه یک رو هم امتحان بکنید.[چشمک][خنده][لبخند][گل]

گلبرگ

چشممممممممممممم من عکسم رو برات امشب میل می کنم شما یادت نره پیام بدی هاااااااااااااااا

ایمان و فرشته

من همیشه گزینه 3 رو امتحان میکنم دیدن که تو وبلاگمون جسارتان جز شما و افراد معدود کسی نیست اما من همچنان برای خودم مینویسم بعد نوشت را هم که جواب دادم در جای دیگر من فکر میکنم بعد از ورود به سی سالگی هر سالی که میگذره به خیلی خیلی چیزها فکر میکنی که قبلا اصلا مهم نبود برای الباقی دوستان میگم باید برسین تا درک کنید ...

دکتر منتی

سلام :) راستش خودم رو شامل اون در خواست ندیدم :)) ورنه جدی گرفته شد مطلبتون :))! منم تجربه کردم که یه فرصتی پیش میاد و قول هارو یکی یکی انجام میدیم و آرو آروم سبک میشیم تولدتون مبارک مجددن انشالله که 33 همینطور باشه، :)) خونه بخرین و چیزای خوب خوب گزینه 1 :))) راستش گزینه 3 شایدم باهم ----

مرتضی

گزینه های مورد نظر من 1) سر گذاشتن به کوه و بیابان 2) پرت کردن خودتون جلوی قطار 3) پرت کردن خودتون از کوه 4) دار زدن خودتون در وسط جنگل 5) رفتن به داخل قفس شیرهای گرسنه ..... فعلا این گزینه ها روی میز می باشند.[زبان][نیشخند][خنده][گل] (همشون مزاح بودند دوست خوب و مهربانم [لبخند][گل][گل][گل])

زویا

تولدت مبارک عزیزم :) ببخشید دیر اومدم. همون گزینه ترور دوستان مناسبه [زبان] امیدوارم کادوهای واقعی و معنوی خوبی گرفته باشی :)

زویا

راستی من اگه جای اون مرده بودم غصه نمیخوردم که. الان خیلی ها وضعشون همینه متاسفانه. اینجاست که میگن زپرشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید!

پاییزی

مجدداً تفلدت مبارک عزیزم[هورا][دلقک] میدونی که من خیلی وقته توو نت نیستم. یعنی نهایتش فقط می رسم هر چند روز یه بار بیام دوستان رو بخونم و برم. پس خواهش ماهش رو نمیتونم جوابگو باشم [زبان] راستی، چرا سنت رو کم میکنی خانــــم؟ [نیشخند] 33 تموم شد و وارد 34 سال شدی. یعنی از نظر محاسبات آماری الان شما یک بانوی 33 ساله هستی و وارد 34 شدی.[چشمک]

مرتضی

ترسوها هرگز به بهشت نمی روند.[زبان][نیشخند]