روزها چقدر زود می گذرد و نبودنت را هشدار می دهند. سلولهای خاکستری مغزم هنوز خاطراتت را مرور می کنند مهربانیت را هرگز فراموش نمی کنم. راست می گویند ادمهای خوب زود می روند تو این حقیقت را اثبات کرده اید.


تاسوعا قرار بود برویم پرشکوه. تازه صبحانه را خورده بودیم که علی به مریم زنگ زد که ماشینش در جاده خراب شده و مریم بیایید کمکش.

ماشین علی وسط جاده خاموش کرده بود. باتری ساز گفته بود مشکل از باتری نیست و تسمه پاره کرده. مریم هم به تعمیرکار آشناییش زنگ زده بود و رفته بود دنبالش اورده بودنش بالای سر ماشین. پروسه تعمیر ماشین تا ساعت دو طول کشید. وقتی مریم خانه رسیده بود خسته و کوفته بود برای همین پرشکوه رفتن ما کنسل شد. 

صبح عاشورا علی زنگ زد که با هم برویم پرشکوه. خب وقتی قرار است با علی صبح برویم یعنی عصر می رسیم. اما این بار انقدرها دیر نکرد. سر راه موقع ظهر عاشورا رفتیم آستانه اشرفیه، امامزاده آسید جلال الدین اشرف مراسم تعزیه خوانی بود و جمعیت فراوانی امده بودند.

برای نماز هم سر راه به بقعه دوازده امامزاده ملاط رفتیم. تا به حال این امامزاده نرفته بودم. شب که آمدم درباره این امامزاده ها کمی در نت مطالعه کردم. در واقع افرادی که ادعا می شود در این مکان دفن شده اند از خانواده امیر کیا هستند و این خانواده سادات شعیه بوده اند که از قرن هشتم قمری تا سال 1000 قمری در قسمت بیه پس از گیلان حاکم بوده اند. جالب این بود که شاه اسماعیل صفوی در نزد این خانواده پرورش یافته است.

نزدیک عصر بود که رسیدیم به وادی پرشکوه. وادی پر از جمعیت بود و برای شام غریبان شام می پختند. بعد از فاتحه خوانی قبل از اینکه هوا تاریک شود برگشتیم موقع برگشت صدای دسته عزاداری می امد که برای شام غریبان به وادی می امدند ولی ما زودتر حرکت کردیم تا به دسته برخورد نکنیم نه راه انها را ببندیم و نه راه خودمان بسته شود تا دیر وقت به خانه برسیم.

در راه خسته بودم برای همین در صندلی عقب دراز کشیدم و همین موجب شد گوشی موبایلم از جیبم بیفتد کف ماشین. موقع رسیدن هم یک راست امدم بالا. بی شام خوابم برد حدود 11 بیدار شدم یک چرخی در نت زدم ودوباره خوابیدم صبح که بیدار شدم وقتی می خواستم بروم بیرون گوشیم را نیافتم چند بار به ان زنگ زدم بوق ازاد می زد ولی صدایش در نمی امد. 

به مریم زنگ زدم تا بپرسم گوشیم توی ماشینش جا مانده که دیدیم بله جا مانده و جالب این است که مریم قرار بود ماشین را ببرد تعمیر گاه و تسمه اش را عوض کند تا مثل علی توی راه ماشین تسمه پاره نکند. وقتی زنگ میزدم تعمیرکار ماشین مریم متوجه موبایل شده و به مریم زنگ زده. الان هم گوشیم دست تعمیرکار ماشین مریمه. خوشبختانه تعمیرکار آشناست.