بهر من آب روان نایاب نیست 

قحط احباب است قحط آب نیست

فردا تاسوعاست. فکر می کنم مظلومیت حسین در تشنه  شهید شدن نیست بلکه به خاطر این بود که مردمی که او را دعوت کرده بودند تنهاییش گذاشتند. کسانی که مال دنیا یا ترس موجباتی را برایشان فراهم کرد که شمشیر بر کشدند و در مقام ظلم بایستند. امیدوارم این روزها انقدر در اشک و گریه غرق نشویم تا یادمان برود پای ما نیز راحت می لغزد و می توانیم راحت در لشکر ظلم بجنگیم. تکفیر کردن دیگران راحت است اگر مرد میدان هستیم در مقابل ظلم بایستیم.

اگه حوصله داشتید و دوست داشتید ادامه مطلب رو بخونید بعد از مدتی دوباره مثل قدیم طولانی نوشتم.


1- نانوایی خلوت است و قرار است برای نذری نان بخرم نانوا می گوید باید یک تنور صبر کنم هفت نان پخته تنور قبل را به من می دهد و من منتظرم. در همین موقع مردی می رسد و می گویید یک نان می خواهد. نانوا می گویید باید صبرکند. برای من که فرقی نمی کند یک نانم را به او می دهم و تشکر می کند و می رود نانوا از کارم خرسند نیست. تا تنور بعدی حاضر شود چند مرد دیگر می آیند. نانها بیرون امده اند که مردی غر می زند که چرا همه نانها را نانوا به من می دهد. می دیدم باز هم نان هست برای همین نانم را به او ندادم. وقتی منتظر خنک شدن نانها روی فنس بودم.  مرد غرغر کنار به نذری دهنده و نذری خورنده فحشی داد و رد شد با اینکه می دانستم نان هست اما نان نگرفته رفت و من در حیرت ماندم.

2- محمد دیشب پیش ما بود صبح گفت چه خوب بود حلیم داشتیم. من هم دلم نیومد حلیم نخرم. وقتی نبودم به مرضیه گفته بود. ای کاش عمه خدیجه نمی رفت با اون پاش که درد می کرد. وقتی حرفش رو شنیدم خستگیم از تنم در رفت. (توضیح بدم پریروز که از تهران برگشتم بد جوری پام درد گرفته بود برای همین دیشب مجبور شدم پام رو ببندم. خدا رو شکر امروز خوب شده بود.)

3- چهار شنبه وضعیت ترمینال و جاده وحشتناک بود. من شانس اوردم بلیط گیرم اومد همکلاسی اصفهانیم که خانوم بود با پارتی بازی تونست بلیط بگیره. اما همکلاسی اصفهانی دیگم که آقاست تا وقتی که من تو ترمینال بودم بلیط گیرش نیومده بود. همکلاسی تبریزیم هم که رفته بود ترمینال آزادی بلیط گیرش نیومده بود. وضعیتی بود راه پنج ساعته رو به خاطر ترافیک تهران و کرج هشت ساعته اومدیم در یابید وضعیت رو.

4-  استادمون گفته بود ساعت هفت و نیم کلاس شروع میشه چون من از دیر کردن خوشم نمیاد و بنا رو بر این گذاشته بودم که دانشگاه صبحونه می خورم دقیق هفت تو دانشگاه بودم و تو رستوران دانشگاه نشسته بودم و داشتم نون پنیر و چاییم رو می خوردم. به جز من همکلاسی اصفهانیم هم اومده بود. حالا ابدارچی اومده میگه استاد اومد برین سر کلاس من و همکلاسیم هم خیال جمع صبحونه امون رو خوردیم و هفت و بیست دقیقه رفتیم کلاس استاد اومده میگه قرار بود هفت بیاین کلاس ما رو می بینیتعجب خب با یکی از بچه تماس گرفتم گفت سر خیابونه داره میاد تا پنج دقیقه میرسه به استاد گفتم تا پنج دقیقه میاد سر خیابونه.  استاد هر چی موند نیومد گفت از سر خیابون پیاده هم بیاد ده دقیقه بیشتر نیست. بی خیال اومدنش شروع کرد به درس دادن. خب هشت و بیست دقیقه رسید طفلکی اومده بود تاکسی بشینه زودتر برسه اشتباهی تا اخر مسیر رفته بود. همکلاس دیگه ما هم که استاد بهش خبرکلاس رو داده بود نزدیک بیست دقیقه به نه رسید استاد گفت مگه بهت نگفتم هفت گفت استاد گفتی هفت و نیم، هشت. استاد گفت اولش این رو گفتم بعد عوض کردم حرفم رو. بعد حالا هفت و نیم هم نیومدی گفت استاد از بندر بیاییم زودتر نتونستیم برسیم. استاد هم به کنایه گفت این دفعه به بقیه میگیم شاید شما زودتر برسید. جالب این بود همکلاسی تبریزیم هم بعد کلاس رسید. 

خب  قرار بود استاد اولمون هم بعد کلاس استاد دوم بیاد که متاسفانه ده و ده و نیمش شد یازده و اخرش یه یک منتهی شده. خوشبختانه این طول کشیدن یه حسن داشت و ما ترم بالاییهامون رو هم بعد دو ماه دیدیم و کلی کمک درسی گرفتیم و تخلیه اطلاعاتیشون کردیم. 

5- سه شنبه روز تولدم بود و من تهران بودم و تنها. دم غروب زدم از خوابگاه بیرون تا شام بخورم به عادت مالوفم پیاده رفتم تا فست فودی که مد نظر داشتم  بارون نم نم می اومد و هوا سرد شده بود.

تو یکی دو تا چهار راه بالاتر از خوابگاه بود که متوجه سنگینی نگاه کسی شدم که کنار دستم منتظر سبز شدن چراغ بود. از همون جا شروع کرد به حرف زدن. من هم در این مواقع سکوت می کنم تجربه به من ثابت کرده ادمها وقتی سکوت رو می بینن دست می کشن و میرن سراغ یه سوژه دیگه که حرف بزنه یا پایه باشه یا فحش بده. من هم راهم رو کشیدم و رفتم حالا حالم از حرفهای این بهم می خوره. اصلا گوش نمی کردم چی میگه ولی وقتی من رو مخاطب قرار می داد عزیزم یا گلم می خواستم فکش رو پایین بیارم. اما خونسردی کار خوبی بود سر میدون که رسیدم فکر کردم دیگه تو شلوغی میدون گمم کرده بعد این میدون محل رفت و امده و گزینه های خوب فراوون. رفتم رستوران مورد نظرم ساندویچم رو سفارش دادم و منتظر نشستم . غذام رو خوردم و می خواستم راه اومده رو  برگردم که دیدیم دوباره پشت سرم راه میره. این بار فاصله رو کم کرده و میگه عزیزم کجا میری؟ یعنی من فکم پیاده شده بود تو اون هوا که نم نم بارون می اومد و سرد بود کوتاه نیامده بود. یعنی همین جوری فک میزد و هی می خواست من حرف بزنم. بی محل راهم رو ادامه دادم یعنی یکی دوجا می خواستم از حرفهاش بخندم اینقدر حرفش مسخره بود. مثلا یه جا سر چهارراه وقتی داشتم رد می شد اینقدر حواسش نبود داشت ماشین میزدش گفت ای کاش ماشین میزد من رو شاید یه حرفی میزدی وقتی مردم. یا یه بار گفت بگو کجا میری من لااقل تاکسی بگیرم برم اونجا منتظرت باشم مردم اینقدر پیاده اومدم. می خواستم بگم من که نگفتم دنبال من راه بیفتی. حتی وقتی رفتم لوازم تحریری پاک کن بخرم هم بیرون منتظر موند. یعنی من تا این حد ادم کنه ندیده بود اخرش تا خوابگاه پشت سرم  اومد. فکر کنم دیگه ترفند سکوت جواب نمیده یا برای این ادم جواب نمی داد. واقعا نفهمیدم هدفش از این کار چی بود برای سرگرمیه. به نظرتون این کار سر گرم کننده است؟ 

خنده دارتر از اون این ماجرا بود:

 سه شنبه  داشتم میرفتم تهران راننده اتوبوس وقتی بین راه نگه داشت. موقع سوار شدن پرسید شما زیاد رفت و امد می کنید؟ گفتم اره گفت همین ساعت گفتم نه نامرتبه گفت می تونی هر موقع بلیط می خوای به من زنگ بزنی. با توجه به تجربه ارومیه که برای روزهای شلوغ بهترین روش زنگ زدن به راننده بود  تا بلیط گیرمون بیاد و با فکر این که فردا روز شلوغی کارتش رو قبول کردم. حالا من عادت دارم اخرین تیر ترکشم اینجوری بلیط گرفتن باشه. چون دیدم می تونم از تعاونی بلیط بگیرم و نیازی به این کار نیست به راننده زنگ نزدم. حالا جالبه چهارشنبه که منتظرم تا اتوبوسم بیاد سوار بشم راننده اتوبوس دیروزی اومده میگه بلیط داری میگم اره میگه مال کی رو میگم مال فلان ساعت رو . می بینه با اتوبوس بعدی دارم میرم با پررویی تمام  و طلب کارانه میگه مگه قرار نبود زنگ بزنی؟ من رو می بینیتعجب حوصله دعوا نداشتم بی خیال از پرروییش گذشتم و اولین سطل زباله که پیدا کردم کارتش رو اندختم دور.