همه شهر یک خیابان بود ساعت چند بود باران بود

با خودش گفت: می شناسم، ها... نام این شهر، چیز... این.... آن بود

(به خودش هم دروغ می گوید، اتفاقی نبوده آمدنش!)

و خیابان کمی مردد بود و خیابان کمی پریشان بود

دست در دست عشق، باران، او ، چشم در چشم "دوستت دارم-

قد این آسمون ... نه! قد خدا".... یادش آمد همین خیابان بود،

یادش آمد درست اینجا... یا ... نه،نه! اینجا که شهر می بیند...

یادش آمد که شهر می دانست، پس چه فرقی"کجا ویران" بود؟!

شهر ویران مرد ویران تر، ساعت از ثانیه شتابان تر

"-فرصتی نیست"، "نه بمان! خواهش ... می کنم ... (گریه فروان بود)

سی و یک سال دیرتر آمد به "همیشه قرار مان اینجا-

سی و یک سال هم اگر برود، یا اگر چله زمستان بود"!

- سی و یک سال و چند ماه؟ سه ماه! پیرتر خسته تر عاشق تر

بعد ار "می روم که برگردم" بعد از "سال ها پشیمان بود"

... در گلو می تپید قلبش تند، هیجان پشت مرد پنهان شد،

چتر افتاد، خیس شد (نامرد!) چادر گل-گلی شتابان بود

...

آشنا بود آنکه می آمد ... آنکه می رفت آشنا تر بود

جاده برگشت راه آمده را .... ساعت چند بود باران بود

 

سه دهه از زندگی من هم تمام شد به سرعت یک چشم بر هم زدن. سی سالگیم پر از فراز و نشیب بود. پر از دست دادن و به دست آوردن. اتفاقاتی که اصلا فکر نمی کردم رقم بخورند در یک سال گذشته رخ داد. انتهای زمستان پدر بزرگ رفت. اردیبهشت من مغازه ام را بستم تا کاسبی را به اهل حساب و کتاب بسپارم و دوباره به درس و مدرسه برگردم. خرداد ماه تمام سعیم این شد به سه سال ناتوانیم نه بگویم و سر انجام بعد از سه سال گواهینامه ام را بگیرم. در انتها در شهریور ماه به یکی از آرزوهای دیرینم رسیدم و الان دانشجوی دکترام.

حالا دقیقا من در سی یکیمین پاییزی که به عمر دیده ام ایستاده ام گذشته ام روزگار بدی نبوده اینده را نمی دانم. واقعیت این است  نا امید نیستم مطمئنم فردا شکل امروز نیست همانطوری که امروز شکل دیروز نیست و اتفاقاتی افتاد که من هرگز در خیال هم نمی دیدم.

راستش من هنوز آرزوهای دارم و به اخر خط فکر نمی کنم هر چند مثل سالهای پیش دوست دارم وصیت کنم. اما وصیت امسالم فقط این است. هر زمان مردم و اگر اعضای  بدنم زنده بود آنها را به بیماران نیازمندان بدهید، تنها قلبم را به کسی بدهید که از من مهربانتر باشد. امسال این وصیت را کردم زیرا پارسال یکی به من گفت چرا چنین وصیت نکردی دیدم حق با اوست.

در انتها من متولد چهار صبحم زمانی که همه خواب بودن من تازه به دنیا امدم و می خواستم بیدار بمانم. با ارزوی بیداری و هوشیاری برای همه.

 

پی نوشت: فردا راهیم.

شعر نوشت: شعر این پست از علی محمد مسیحاست.