دچار یه غم بی دلیلم نمی توانم توضیح بدهم حالم چطور است همان بگویم خوبم تو باور نکن کافیست. مشکل در این است که نمی توانم از این غم در بیاییم دیروز قبل از اینکه بروم دانشگاه نمی خواستم بروم میخواستم بمانم خانه. همین رفتن برایم خوب بود حالم از قبل بهتر شد اما باز هم مترصد اتفاقیم که اشکهایم را در بیایید. همان دیشب برای تولد مرضیه کتاب خریدم وقتی مامان پرسید برای مریم هم کتاب خریدی اشکم در امد چرا من باید یادم برود. چرا؟

چند روز است که ننوشتم تولد دو خواهرهایم رد شد و تبریکی هم اینجا برایشان ننوشتم. می بینید چقدر بی معرفت شده ام. کلاس این هفته ام تشکیل نشد ولی رفتم تهران برای خرید می توانست شادی افرین باشد که برای تولدم کادوم را خودم انتخاب کرده ام. اصلا خرید درمانی برای خانومها یک نوع درمان غمها محسوب می شود ولی کارگر نشد. پنجشنبه هم به خاطر تولدمان دور هم جمع بودیم. اما هیچ یکی از این اتفاقات نگذاشت از لاک غم در بیاییم.

در خانه سعی می کنم رفتارم عادی باشد ولی نمی دانم هر کس مرا بیند می گویید حال و هوای دیگری دارم. اینجا می توانم خودم باشم و بگوییم خوبم ولی تو باور نکن. شاید نوشتن در اینجا یک گام باشد برای بهبودم.