رفتیم رستوران تازه منو را اورده اند تا غذا را انتخاب کنیم من پشه ای را می بینم که از جلو صورتم رد می شود کمی جلوتر بر می گردد و می پیچد سمت راست. چون دید نداره دقیقا می رود درون دهان باز من که داشتم درباره انتخاب غذا صحبت می کردم و مستقیم می خورد به زبان کوچکم که از حلقم اویخته است و نیش زدن همانا و حالت خفگی به من دست دادن و سرفه  همانا. ان لحظه دوست داشتم پشته مرده را روی میز رستوران تف کنم ولی ادب اجازه نمی داد. مامان که از عمق فاجعه با خبر نیست می گوید اب بخور و من از اینکه بک پشه مرده را باید قورت بدهم حالت تهوع می گیرم.  صدای سرفه های گران من گارسونهای رستوران را متوجه ماجرای غیر طبیعی می کنند. حرفهایشان را نمی فهمم ولی اشاره دستشان را که دستشویی را نشان می دهد خوب می فهمم وقتی به دستشویی می رسم و تف می کنم پشه مرده ای را می بینم که جنازه اش در سینک روشویی افتاده است تا می توانم دهانم را شستم. وفتی برگشتم مریم به شوخی میگه نمرود شدی به جاه و مال و جبروتت مغرور خدا برات پشه فرستاد تا به خودت بیایی.

گاهی بعضی داستانها که خیالی به نظر میاد اینقدر ساده و راحت برای ادم رخ میده دیگه همه معجزات و داستانها برات مثل روز روشن میشه.