1- امروز مثل همیشه با لاله قرار داشتم تا بریم کلاس نقاشی با خودم گفتم تا لاله بیاد برم لوازم تحریری اون دست خیابان و کاغذ بخرم. از لوازم التحریری که بیرون اومدم پرایدی رو دیدم سر سه راه ایستاده و دقیقا جای که ملت دور می زدنن خاموش کرده بود و راه رو بسته پشت اون هم دو تا از اتوبوسهای دانشگاه گیر کردن و از آن بوقهای معروفشان می زنند این بنده خدا هم بی خیال اینکه ملت پشتش به ردیف ایستاه اند. آقا اینقدر بی خیال بود که یکی از این راننده ها خطی داد زد "ادم اینقدر بی خیال" همون راننده خطی هم رفت کمکش یه کم هل داد تا راه اتوبوس باز بشه. بعد از رفتن اتوبوس باز هم تو ماشین نشسته بود و کاری نمی کرد.  دقیقا تو لاین سرعت ایستاده بود جایی که مردم  دور می زنن و راه رو بسته بود من که بودم ماشین رو می بردم کنار خیابون. بعد پارک هم ماشین رو قفل می کردم می رفتم تعمیر گاه که همین دو قدمی همین جا بود که ایستاده بودیم. لاله هم که اومد این اقا تو همون موقعیت بود لاله هم مجبور شد به جای گلباغ اون اقا رو دور بزنه.

2- وقتی از کلاس برگشتیم جلوی کوچه ما لاله نگه داشته بود و داشتیم می گفتیم نمی دونیم چه بلایی سر ملت اومده که بی صبرند همین حرف رو تازه زده بودیم که دیدیم شاهد از غیب رسید یک عدد تاکسی زرد شروع کرد به دنده عقب گرفتن لاله فکر کرده بود زیاد سر کوچه ایم راه رو بستیم و اون می خواد بره تو کوچه و چون حرفهامون هم تموم نشده بود برای همین دنده عقب گرفت در همین موقع یه پراید هم می خواست بره تو همون کوچه اون پرایده رفت دیدیم نه این تاکسی قصد تو کوچه رفتن رو نداره و داره غر می زنه که چرا ما دنده عقب گرفتیم دیدیم داره همونجوری دنده عقبی میره صد متری اون ور تر دوبله وایستاد رفت تو مغازه یعنی من رو می بینی دقیقا اگه اونجا که شروع کرد به دنده عقب پارک می کرد هم جا بود و لازم نبود دوبله بایسته و نه لازم بود دنده عقب بره. یعنی فقط به خاطر صد متر دنده عقب رفت تا جلوی همون مغازه ای که کار داره نگه داره ملت صبور ما رو می بینی.

مردم ما در افراط و تفریط به سر می برند گاهی انقدر بی خیال گاهی اینقدر بی شکیب.