1- برای کاری باید می رفتم دانشگاه دوره کارشناسیم قدم زدن در دانشگاه و دانشکده ای که در آن درس خوانده ام که در آن خیلی خاطره دارم لذت بخش بود. چند تا عکس که گرفتم حراست آمد جلویم قد علم کرد که چه می گیری من گفتم از خاطراتم عکس می گیرم. نرم شد کوتاه آمد من هم کوتاه آمد و خاطراتم را گذاشتم برگشتم.

2- سوار متروم زن دستفروشی برای تبلیغ اجناسش جلو من ایستاد برای اینکه راحت تبلیغ کند وسایلش را به من سپرد مشتری گیر نیاورد و رفت. دستفروش بعدی دست بند می فروخت مشتری یافت زن کنار دستم از او دست بندی می خواست باز هم جعبه انگشترها و گوشواره ها را به من سپرد تا سر دست بند و گردنبندی به توافق برسند.

قصه دستفروشهای مترو قصه درناکی است قصه اقتصاد ضعیف. قصه ادمهای که هر کدامشان قصه ای هستند. قصه ای از یک درد اجتماع.

3- کتابهایمان را با پیک موتوری آورده اند دانشگاه قرار است هر کس پول کتابش را حساب کند و در مجموع همه پول پیک را. با حساب و کتاب چهار دانشجوی دکترا ریاضی یک هزاری باقی ماند که هیچ کس قبول نمی کرد صاحب ان است.

4- راستی کتابهای توی عکس به نظرتون اصله یا نه؟

5- دیروز بلیط گیرم نیامد ساعت دو ترمینال بودم ولی بلیط ساعت 6 را گرفتم بعد کلی چانه زنی با کمک راننده اتوبوس ساعت سه و نیم توانستم بلیطم را عوض کنم. راستی روزهای تعطیلات شمال چه خبره؟