1- امروز دوباره رفتم کلاس نقاشی. دلم برای کشیدن تنگ شده بود. تابلو لاله اماده شده همان که عکسش را توی وبلاگش قبلا گذاشته بود امروز تابلو رو دیدم قشنگ و خاصه.

استاد امروز زیاد سر به سر من و لاله نزاشت خوشبختانه. یکسری صحبتهای سر کلاس پیش امد که بدم نمی اید اینجا بنویسم. ولی نمی دانم رشته سخن را چگونه بنگارم تا به بحثهای امروز برسیم حالا بگذریم بیخیال.

2- دانشجوم به من میگه استاد شما ما رو نمی شناسید. (منظورش اینه که ما درس بخوان نیستیم و شما دارید زور الکی می زنید) من بهش میگم: خوشبختانه من سه سال استاد این دانشگاهم. شما رو می شناسم راستش شما رو خیلی خوب هم می شناسم واقعیتش شما رو از خودتون هم بهتر می شناسم. پس نگران نباشید. دانشجوم میگه خدا رو شکر.

3- مجله موفقیت گرفتم به عادت دوران دانشجویی می روم فال متولدین هر ماه را می خوانم برای ابانیها نوشته درخواست وامی داری که به راحت پذیرفته می شود. لبحندی بر گوشه لبم می نشیند. راست میگه من وامم رو راحت گرفتم الان تو حساب منه.