گفتم بر می گردم (یاد سنجد نیفتید) برای همین برگشتم تصمیمی برای بستن وبلاگ نگرفتم چون وقتی رفتم و برگشتم فهمیدم باز نگه داشتنش تقریبا معادل با بستنش می شود. زیرا می بینم با نقشه ای که استاد برای ما دارد می کشد. بیاییم  اینجا بگویم زنده ام خیلی کار کرده ام.

رفتم دانشگاه ثبت نام کردم یک کلاسمان تشکیل نشد یکی دیگر تشکیل شد. جو دانشگاه با چیزی که انتظار داشتم فرق می کرد بیشتر شبیه جو دوره باز اموزی کارمندان دولت. مثلا وارد سلف که می شوی یاد سلف اساتید دانشگاه می افتی به قول همکلاسیم ادم اینجا تفاوت دانشجو و استاد را نمی فهمد. همه مردان کت شلواری و زنان با مانتوهای کاری هستند. احترام دانشجویی در اینجا برقرار نیست نوع احترام از جنس همکاریست. 

چهارشنبه با همکلاسیهایم آشنا شدم تقریبا هم سن و سال هستیم که این هم یک نکته مثبت است. دیگر اینکه همه ماها شهرستانیم. همه ماها تدریس می کنیم فقط یکی از ماها هئیت علمی است. ویژگیهای مشابه مان تقریبا زیاد است فکر می کنم این نقاط مشترک دلیل خوبی برای دوستی خواهد بود.

بعد از هشت سال یکی از دوستانم را دیدم سه شنبه بعد از ثبت نام به بانکش رفتم و با هم تا عصر بودیم و شام هم با هم خوردیم. از هر دری سخنی گفتیم بحثهای جالبی داشتیم.

پی نوشت: از همه دوستان تشکر می کنم که چراغ اینجا رو روشن نگه داشتید.