واقعیت این است خود درگیری پیدا کرده ام گاهی می گویم بنویسم و گاهی می گویم ننویسم. نوشتن را دوست دارم ولی تازگیها به بازخوردش زیاد فکر می کنم. این می شود وقتی می نویسم از نوشتن پستهایم راضی نیستم فکر می کنم زیاد درباره خودم می نویسم زیاد. نمی توانم لحن نوشته هایم را عوض کنم گاهی می گویم مثل پرستوها مهاجرت کنم و بروم جایی دیگر خانه ای برپا کنم. گاهی می گویم نه بمانم چرا بروم مگر من می خواهم از خودم فرار کنم.  گاهی می گویم خواننده های نوشته هایم را محدود کنم  میگویم مشکل از انها نیست مشکل از من است گاهی می گویم نوشتن را به کل فراموش کنم اما این کار دردی از من دوا نمی کند گاهی می گویم چه بخواهم چه نخواهم از هفته دیگر نمی توانم مدیر این وبلاگ باشم و انقدر کار بر سرم خواهد ریخت همت کنم بیاییم اینجا بگویم زنده ام و می دانم این اخرین وبگردیهای من خواهد بود که راحت و بی دغدغه به نت خواهم امد و اما اخرین روزهای بی دغدغه بودنم با خودم و نوشتن درگیرم.

 

پی نوشت1: منظورم از تیتر sin x/n یاد اوری ان جوک قدیمی است که n را از sin با n مخرج ساده می کند و جواب اخر را 6 به دست می اورد بود و هدف این بود که بگویم 6 بند این پست دارد ولی بعد بند اخر را اضافه کردم  و 6 بند شد 7 بند کلا همه چیز تغییر کرد ولی اسم را فراموش کردم تغییر بدهم. 

پی نوشت2: یادتان هست گفتم دلم می خواهد کسی بگوید خسته نباشید درست می شود. می توانید بخوانید چطور درست شد. 

 


سه شنبه اول وقت اداری:

من از راه پله ها بالا می روم تا خودم را برسانم به میزی در اتاق انتهایی راهرو. کارمندی که پشت میز نشسته دایی یکی از دوستان است که قول داده کمکم کند میروم پیشش حرفهایم را گوش میدهد می گوید فقط یک کپی می خواهید کاری ندارد اخر وقت با هم می رویم بایگانی. 

سه شنبه آخر وقت اداری:

من روی نیمکتی وسط سالن نشسته ام تا دایی دوستم بیایید از ابتدا راهرو من را که می بیند لبخندی می زند و به سمتم می ایید و با هم راهی بایگانی در طبقه اول می شویم. شماره پرونده ام را میدهد به همکار بایگانش. و از بین پرونده های یک پرونده قطور در می اورد می فهمم این قسمتی از پرونده من است پرونده اصلی و قدیمی تر ولی پرونده من نیست. اسم کسی که اخرین بار پرونده من را گرفته را در می اورد اردیبهشت ماه اقای ر. من می دانم دست او نیست چون چند روز پیش اقای ف از پرونده برای من کپی زده بود و برای همین کپی زدن به اقای ح حق حساب داده بود. باید باز هم پیش اقای ح باشد. انجا هم نبود اخرش قصه کپی را به دایی دوستم گفتم گفت برو به اقای ف بگو برایت پیدا کند. بقیه اش با من.

چهارشنبه اول صبح:

"من اداره نمی اییم" این جمله آقای ف  بود پشت تلفن و من این طرف خشمگین. عصبانی و برزخی میروم اداره.

چهارشنبه ساعت 9:

من در صف بایگانی ایستاده ام تا پرونده ام را بگیرم پرونده ای که می دانم گمشده صف به کندی جلو می رود مردها با هم دعوا بر سر صف می کنند زنها با هم بحث می کنند که صف را رعایت کنید. تنها بایگان جواب گو اقای ا میرود و می اید و پرونده می گیرد و می دهد. نوبت من است سلام می کنم می دانم من را می شناسد  می گویم "اقای ا می دانید که پرونده ام دیروز گمشده بود من کپی فلان مدرک را  پنجشنبه پیش درخواست داده ام شما گفتید چهارشنبه جواب میدهید." او شماره پرونده من را نوشت داد به اقایی  که برای اقای ح ببرد. اقای ح بعد از چند دقیقه با پرونده مفقوده من امد. مدرک مورد نظر را به من داد و شناسنامه ام گرو رفت.

چهارشنبه اخر وقت اداری:

از پله ها بالا می روم و به طبقه سوم ساختمان می رسم در را باز می کنم و بعد از سلام می گویم اقای پ مدارک رو اوردم اقای پ با تعجب میگه چطوری اوردی. باورش نمی شود همه صفحات را چک می کند بعد می پرسد چقدر پول دادی؟ گفتم هیچی. میگه چطور گرفتی؟ میگم خوش شانسی. و لبخند میزنم. او می گوید از همت و پایمردی شماست که شد.

پی نوشت: این اقای پ ادعا می کند این مدرکی را که من دنبالش بودم و برایش اوردم را ما از او گرفته ایم و به او پس نداده ایم با اینکه مطمئنیم از او پس نگرفته ایم و چند بار کار شکنی او را در کارمان دیده ام اما نمی شود اثبات کرد.