امروز رفته بودم مصاحبه پشت در کلی مثل خودم ایستادن. حال فکر کن بعضی ها از اون اتاق بیرون میان کلی عصبیند که اینقدر پیچوندنشون. نفرهای اخرم که میرم تو میگن خودت رو معرفی کن من هم میگن فلانیم لیسانس تربیت معلم تهران بود فوقم هم ارومیه. از من می پرسند استادهات کی بودن میگم استاد قاسمی. میگن ازش چند گرفتی میگم 14. میگه کافی سئوال ندارم به نظر ما دانشجوی دکتر قاسمی قبوله. من میگم جدی میگه اره برو. میگم از توابعش خوب نشدم 12 گرفتم با استاد دیبایی هم نظریه اعداد داشتم که 15 شدم. میگه نه اشکال نداره ما دانشجوهای دکتر قاسمی رو قبول داریم. هر موقع دیدیشون بهشون بگو که اسمش باعث قبولیت شد. حالا این رو بزارید کنار کامنت دو روز پیش الهام که این رو گفت:

"سلام عزیزم. 4شنبه اتفاقی دکتر دیبایی رو تو ipm دیدم....گفتم از دانشجوهاتون بودم تو تربیت معلم...یادش نیومد...گفت با کیا بودی؟در بین اسمایی که میگفتم،اسم تو و فاطمه راعی رو شناخت. بهش گفتم باهاتون سه تا درس داشتم. جبرخطی، جبر2 و نظریه اعداد. تعجب کرد گفت اکثر اوناییکه بامن یه درس میگرفتن،چون من سختگیر بودم، دیگه درسای بعدی رو نمیگرفتن... جالبه شما با من سه تا درس داشتید! بعد با تمام وجودحس قدرشناسی  و عشقی(!) که داشتمو بهش ابراز کردم... و گفتم ازون استادایی بودید که اصلاَ فراموشم نمیشید..."

این دو اتفاق موجب شده دلم برای تربیت معلم خیلی تنگ بشه.