چند تا نکته یادم اومد که در بند سه پست قبل تصمیم داشتم بنویسم.

اول: این رو لاله اشاره کرد که استاد من و لاله رو اذیت می کنه و میگه باید لاله بعد از من وارد کلاس بشه چون باید تواضع یاد بگیره چون برای شوهر کردنش خوبه حالا بنده خدا لاله خیلی هم خاکیه با این همه  استاد سر به سرش میزاره و اذیتش می کنه.

دوم: کتاب مادام کاملیا رو که داشتم می خوندم چند روزه تموم کردم داستانش اصلا به دلم ننشست نویسنده می خواست یه ضد قهرمان رو به زور قهرمان جا بزنه منظورم اینه می خواست بگه زن به قول اون معروفه هم گاهی می تونه از خود گذشته و فداکار باشه فکر می کنم حرف بدی نباشه اما بیان داستان نشان می داد نویسنده خودش هم به این حرف باور نداره برای همین نتونسته ماجرا رو پرداخت کنه و به من خواننده این حرف رو القا کنه.

سوم: زیبا هم گفت یکی از نظراتش رو بزارم و پیشنهادش این بود:

به سنگ ها گفتند لحظه ای انسان باشید، سنگها گفتند هنوز به قدر کفایت سخت نشده ایم.