این پست چند قسمتیه:
قسمت اول قرار با یه دوست وبلاگی:
قرار بود وقتی بیام تهران یکی از دوستان وبلاگنویسم رو زیارت کنم که زمان به ما اجازه نداد و من سعادت زیارتشون نداشتم.
قسمت دوم رفتن به خونه بهترین دوستم:
تهران که میام بیشتر اوقات مزاحم الهام هستم الهام و آقای دکتر همسرشون همیشه مهربون و مهمان نوازند دو روز مزاحمشون بودم بد جور. امیدوارم همیشه خوشبخت و موفق باشند.
قسمت سوم دیدن یه هم اتاقی قدیمی:
امتحان دادم دارم از پله پایین میام یکی سلام می کنه به جا نمیارم معرفی می کنه متیرا هم اتاقی سال دوم منه. خیلی خوشحالم چقدر لاغر شده و من نتونستم تشخیص بدم قبول کنید به جز این کشف حجاب هم کرده بود و دیگه چادر نزاشته بود.
قسمت چهارم امتحان چطور بود:
رفتیم مثل منگلها امتحان بدیم ولی خداییش امتحان دانشگاه آزاد خیلی استاندارد بود دمشون گرم اگه بنده خدایی خونده بود حتما جواب میداد من هم هر چی یادم می اومد نوشتم کم بود می دونم قبول نمیشم ولی این امتحان انگیزه درس خوندن رو تو من زیاد کرد.
قسمت پنجم آقای که خواب بود:
یه آقا بغل دستم نشسته بود که همون اوایل خوابش برد خانومی که اومد کارت رو تطبیق بده نتونست بیدارش کنه یه مراقب مرد با تکون به سختی بیدارش کرد. بعد یه ربع هم رفت برگه اش رو بده بهش گفتند باید برگه آنالیز رو هم بگیره بعد جلسه رو می تونه ترک کنه.
قسمت شیشم من نقاشی می کنم:
هندسه هیچی یادم نبود چهارتا سئوال بود من هم چون هندسه بلد نبودم و دو ساعت وقت داشتم کلاس امتحان با محتوایات داخل اون رو نقاشی کشیدم. با داوطلبها و مراقبها و صندلی و غیره و ذالک.
قسمت هفتم یه ترم پایینی:
بغل دستم یه دانشجو استاد راهنمام نشسته بود احوال استاد رو پرسیدم گفت خوش اخلاق شده. ازش محال بود با تعجب مگه خبری شده؟ گفت دوباره رفته زن گرفته. خبر طلاقش رو داشتم ولی ازدواج مجددش رو نداشتم امیدوارم خوشبخت بشن و خوش اخلاق. همه این حرفها رو سر امتحان هندسه زدم.
قسمت هشتم یه جمعیت اندک:
30  یا 30 در نظر بگیرید من فقط یه جمعیت کم دیدم بگذریم.
قسمت نهم با یه دوست وبلاگی اشنا شدم:
دارم بر می گردم تو اتوبوس تک بعد اس ام اس دارم یه دوست وبلاگی به من اس ام اس زد از اینکه به طور حقیقی باهاش در ارتباطم خوشحالم براش ارزوی موفقیت می کنم.
در اولین فرصت عکس میدون آزادی رو میزارم.