سوار تاکسیم منتظر اخرین مسافریم که بیایید تا حرکت کنیم که آخرین مسافر پسر جوانیست با کیف دستی برزنتی و پلاستکی در دست برای سوار شدنش پیاده می شوم. تا بین من و مرد کنار پنجره بنشیند.چند متری جابجا نشده بودیم که حس کردم چیزی زیر پایم تکان می خورد متوجه شدم نایلون پسر جوان زیر پایم افتاده اولش فکر کردم به خاطر افتادن نایلون این حس را داشتم چیز کنار پایم حرکت می کند. اما دقیق شدم دیدم دو تا جوجه بلدرچین از تو نایلون بیرون امده اند و زیر پایم قرار دارند شانس اوردن که لگد محکمی به انها نزدم پاهایم را بالا اوردم و زانویم تا نوک دماغم رسید وضعیت خنده داری بود پسر جوان که به قیافه اش می خورد دانشجو باشد کلی شرمنده شد و شروع کرد به  گرفتن جوجه ها و توضیح دادن اینکه برای خواهرم که جوجه ها را گرفنه ام که دوست دارد. بیچاره ها را با وضع بدی داخل نایلون کرد به مقصد که رسید زود پیاده شد و رفت.

خدا به داد اون حیوونهای بیچاره برسه فکر کنم سالم به مقصد نرسند. داشتم به این فکر می کردم اگه من از این خانومهای جیغ جیغو بودم ماشین رو رو سر اون پسر جوون خراب می کردم چی می شد.نیشخند

پی نوشت: آدمی همیشه عاشق آن چیزست که ندیده است ونشنیده است و فهم نکرده است و شب و روز آن را میطلبد، بندۀ آنم که نمیبینمش و از آنچ فهم کرده است ودیده است ملول و گریزانست و ازین روست که فلاسفه رؤیت را منکرند زیرا میگویند که چون ببینی ممکنست که سیر وملول شوی.