از چند هفته پیش برنامه سفر رو علی و سپیده چیده بودند ما رو هم دعوت کرده بودن که با هم بریم ولی همه یه جور کار داشتیم و نمی شد ولی اخرش دیروز محمد یه زنگی به من زد که دلم نیومد نه بگم برای همین گفتم که با عمه مریم صحبت کن. محمد یه زنگ دلبرانه به مریم زد که برنامه سفرمون جور شد برای همین ما فردا عازم همدان هستیم.

پی نوشت: منتظر سفرنامه بعدی باشید.

بعد نوشت: من نیستم چراغ وبلاگم رو روشن کنید نگذارید این وبلاگ چراغش خاموش بشه تا من بر می گردم.