اول قرار نبود عاشقان را بکشند 

بعداً قرار شد عاشقان را بکشند

این بیت را گفتم زیرا وقتی وسایلم را می بستم مطمئن بودم بعد از مصاحبه بر می گردم اما اینطور نشد. یک هفته پر از ماجرا پر از دیدار و پر از روزهای به یاد ماندنی داشتم. در این پست طولانی سفرنامه این چند روز رو آوردم اگه حوصله ندارید خرد خرد بخوانید:


قسمت اول آغاز سفر:

آخر شب چهارشنبه پیش یعنی ساعت 12 شب بلیط رفت برای تهران داشتم. اتوبوس آمد تا سوار شویم من ردیف صندلیها را رد کردم تا به صندلی 19 برسم مردی جوان بر روی صندلی نشسته بود. من معترض شما جای من نشسته ای. او در جواب من بر سر جای خویش نشسته ام و بلیطم صندلی 19 است. درست می گفت بلیط هر دو ما 19 بود. معترض به سمت کمک راننده رفتم و او بلیطم را نگاه کرد و گفت بلیط  شما مال دیروز بود. حالا قیافه من رو می بینید شده ام این شکلیعصبانی.

کم مانده بود متصدی بلیط فروش را بزنم خب از شانس بلیط فروش بود که من دست بزن ندارم. شروع کردم به بحث بر سر این که اشتباه از همکار ایشان بود و او کوتاه نمی امد و می گفت شما دقت نکردید. بعد از کلی بحث که به 5 دقیقه نکشید نیشخند. قرار شد با ماشین بعدی  یعنی ساعت 12 و ربع بروم اما ماشین ولوو بود و من شاکی که تفاوت قیمت وی آی پی را باید بپردازند متصدی کوتاه نیامد و من سر لج ایستادم و گفتم یک ساعت صبر می کنم با ماشین وی آی پی بعدی می روم. یکساعت مجبور شدم در ترمینال بنشیم. کمی تا قسمتی به خودم فحش دادم که عصبانی نمی شدی و همان اتوبوس 12 و ربع را سوار می شدی چه معنی دارد یک خانوم تنها توی ترمینال بنشیند که پرنده در ان پر نمی زند. کمی پرنده پر نزدن غلو دارد. پرنده پر می زد یعنی چند راننده و کمک راننده و متصدی باجه بلیط چند تا مسافر مرد دقایق اخر یکی دو تا مسافر زن موجود بود. ولی اخر شب بود حق بدهید واجب الفحش بودم.

خدا رو شکر ماشین بسیار خوبی به من رسید کل مسافرها 7 نفر بود و من که از وقتی وی ای پی امده هر موقع سوار می شوم به جز بعد از در دوم صندلی گیرم نمی اید یک صندلی تکی در ردیف سوم داشتم. در مسیر هم تخت خوابیدم و سریع یعنی پنج و نیم هم به تهران رسیدم من خودم در عجب با چه سرعتی اتوبوس رفته.


قسمت دوم: در خوابگاه

مرضیه خوابگاهی برای یک ماه دارد و من مهمان مرضیه بودم که امتحان داشت به او قول داده بودم قبل از امتحان آمارش بیاییم تا با هم کمی آمار کار کنیم برای همین صبح پنجشنبه را با آمار سر کله زدم.

خوابگاه مرضیه از آن خوابگاه های بی صاحب بود من که تجربه 7 سال خوابگاهی بودن را داشتم چشمم از اداره آن گرد شد. وقتی من رسیدم مرضیه صحبت کرد که به اتاق مهمان برویم چون  اتاقی که مرضیه در آن بود شلوغ شد و همان شب دو نفر دیگر به جمعیت آن اضافه شده بود و هم مرضیه ترجیح می داد ما با هم تنها باشیم که متاسفانه اصلا فکر خوبی نبود.

شب اول از خستگی زود خوابم برد نمی دانم آن زن کی آمد اما صبح او را دیدم که با مانتو خوابیده. سفره صبحانه را که پهن کردم دختری آمد وسایلش را که در اتاق مهمان بود جمع کند. از او کتری قرض گرفتم و رفتم آشپزخانه وقتی برگشتم دیدم ان زن یک بند حرف می زند و چهره مرضیه خیلی با مزه بود با چشمهای گرد و مات او را نگاه می کرد. از مجموع حرفهای که ان چند روز زد و به خصوص در آن صبحانه مذکور فهمیدیم از خانه فراریست اهل تهران است و احتمالا در یک شرکت خدماتی کار می کند اگر راست گفته باشد. (خدماتی بودن شرکت را نگفت خودمان حدس زدیم.) در جیبش پول نبود چون از ما پول می خواست. کل وسایلی که داشت یک چادر و یک کیف و همان یک دست مانتو و شلواری بود که داشت. یک حدسی که ما می زنیم و نزدیک به واقعیت بود متاسفانه معتاد بود.

مرضیه خوابگاهی نبود و از چنین زنی خیلی ترسیده بود اما من می دانستم بزرگترین خطری که او دارد جیب بریست. تا ظهر خوابید و رفت بیرون می گفت شاید برود خانه پدرش. که اینجور نبود و باز هم برگشت. من به مسئول خوابگاه گفتم که خیلی مشکوک می زند گفت نه کارمند علوم پزشکیست که دروغ محض بود با چند پرسش از او  همه دروغهای مسئول بی کفایت خوابگاه را در اوردم. جای بحث و درگیری نبود شب سوم که مرضیه باید می رفتم و من باید می ماندم به اتاق شلوغ قبلی مرضیه برگشتم و جمعیت را به همنشینی با او پسندیدم.

متاسفانه خوابگاه پر از دختران تحصیل کرده خوبی بود که دیگر دوست نداشتن در شهرشان زندگی کنند دخترهای که به ظاهر دنبال کار در تهران می گردند ولی در واقعا از شهرهای بسته خود فراریند. دردناک بود چرا باید شهرهای ما و جوامع کوچک ما تحمل دختران تحصیل کرده را نداشته باشد چرا باید این دختران پس زده شوند و راهی شهری چون تهران شوند و هم اتاق دخترانی شوند که به بزه های مختلف گرفتارند از اعتیاد تا دزدی تا روابط نامشروع واقعا چرا؟

مسئول این خوابگاه شب آخر به من گفت که من هر کس را به اینجا راه می دهم فقط پول یک شب ماندن را داشته باشد من کاری ندارم برای چه به اینجا آمده است می بیندید چه دیدگاه مزخرفی داشت.

 

قسمت سوم: صحبتهای من و الهام

جمعه ظهر یک سر به الهام زدم الهام بهترین دوست منه. کلی با هم حرف زدیم از هر دری از خاطرات قدیمی تا خبر از دوستان. اخرش صحبت طولانی شد که داد مرضیه در امد و به من زنگ زد کجایی؟ بدی خانومها در این است که وقتی حرف می زنند دیگر یادشان می رود چقدر از زمان را مصرف کرده اند.

وقتی نتوانستم بلیط مستقیم کاشان را بگیرم مجبور شدم بعد از مصاحبه بمانم برای همین دوباره یکشنبه ناهار پیش الهام رفتم. حرفهای جالبی بین ما رد بدل شد بدم نمیاد اینجا درباره اش حرف بزنم. روز جمعه که حرف یکی از بچه ها شده بود من گفت که فلانی هم وبلاگ داره. اسم وبش را گفتم و الهام سری به وبلاگش زد و از انجا سری به وبلاگ دوست مشترک دیگری زد که به دید الهام فیمنیست بود.

الهام دیدگاه افراطی بر علیه مردان را نفی می کرد و می گفت اگه عرض دارید باید حقوق خودتان را بکیرید مثال زد از دوستی که در عقدنامه اش شروط  ضمن عقدش، حق طلاق حق حضانت بچه،... بوده می گفت دم فمینیستی نزده ولی حقوق خودش را مطالبه کرده.

من هم با حرف الهام موافقم بودم گفتم اگه فمینستی فکر می کنیم  باید در عمل بتونید حقوقمون رو بگیرید نه در حرف. به الهام گفتم "وقتی سر مهریه چانه می زنند و روی زن قیمت میزارند جیک نمی زنیم چون فکر می کنیم به نفعمونه. در واقعا فلسفه مهریه رو توجه نمی کنیم که منظورش چیه اون پولیه برای تامین زن بعد از طلاق و فوت همسر. زنی که به این پول نیاز نداره. چرا قیمت نجومی میزاره که به ریش خودش و بقیه بخنده وقتی ساده ترین مطلب رو دقت نمی کنیم عندالمطالبه است یعنی پولی که در لحظه قابل پرداخت باشه. وقتی نیست پس باد هواست و هیچ زندگی به این خاطر باقی نمونده. من میگم یه مقدار معقول برای زنانی که بعد از طلاق یا فوت همسر نمی تونن خودشون تامین کنند معقوله ولی یه ادم تحصیل کرده با حقوق مکفی که عرض اداره کردن خودش رو داره چرا فکر می کنه باید مهریه اش انچنان سنگین باشه تا اهرم فشاری برای حفظ زندگیش باشه. واقعا زندگی که به زور نگهداشته شده مفهومی داره."

بعد از این بحثها الهام یه حرفی زد که من رو به فکرفرو برد گفت "تو قیافه ات سنتیه فکرت مدرن." درباره خودش هم همین رو گفت. حتی مثال زد زن داداشش رو که در ظاهر از اون خیلی مدرنتره ولی تحکمهای برادرش رو می پذیره حرفهای که خودش نمی پذیره.

خب چرا اون جمله من رو به فکر وا داشت چون خودم درباره خودم اینجوری فکر می کردم اما فکر نمی کردم دیگران هم همیجوری درباره من فکر می کننند.

قسمت چهارم: روز مصاحبه

زیاد دوست ندارم درباره مصاحبه صحبت کنم چون گیجم و نمی دانم چه کار کردم. اما چند تا چیز جالب از اون روز تعریف می کنم.

از قبل زمان مصاحبه رو اینترنتی انتخاب کرده بودیم. مثلا من باید  ساعت 10 مصاحبه می شودم  اما چون ترافیک را حساب کرده بودم برای اینکه دیر نرسم ساعت 7 و چهل دقیقه راهی نیاوران شدم وقتی به میدان نوبیناد رسیدم هشت و نیم بود برای همین بقیه مسیر رو پیاده رفتم. همه کسانی که می خواستن مصاحبه کنند در سلف سرویس منتظربودند سر میزی نشستم که همه انها رشته ریاضی بودند با گرایشهای مختلف حرفهای مختلفی از هر در زدیم و خندیدیم خوش گذشت یکی دیگر از مصاحبه شونده ها از همکلاسیهای دوره کارشناسی بود که من اسمش را هم به خاطر نمی اوردمنیشخند

بین این همه ادم یک زن و شوهر با پسر سه ساله شان امیر محمد برای مصاحبه امده بودند یکی دو ساعت که گذشت دلم برای بچه سوخت که حوصله اش سر رفته بود. گفتم دوست داری برات چی درست کنم هواپیما و قایق موتوری و توپ؟ بابا و مامانش گفتن امیر محمد یکی رو انتخاب کن. اخرش توافق شد که من هواپیما بسازم یک برگ کاغذ از پدر امیر محمد گرفتم و شروع کرد ریاضی وارد شرح درست کردن هواپیما را دادن. وقتی اماده شد به امیر محمد می خواستم یاد بدهم چطور هواپیما را پرتاب کندو شما در نظر بگیرید یک سری خانوم و اقای متشخص که همه انها به احتمالا زیاد تدریس می کنند یک جا نشسته اند و یکی هواپیما کاغذی درست کند و به هوا بفرستد.قهقهه

بعد از ساختن اولین شی کاغذی. بابا امیر محمد خواهش کرد که قایق موتوری هم درست کنم تا یادش بیاد که چطور درست می شود. من هم شروع کردم به توضیح داد که این مربع را نصف کنی امیر محمد دو تا مثلت قائم الزاویه می شود و غیر و ذالک... که پدر امیر محمد به شوخی گفت اگه من ازتون مصاحبه می کردم حتما شما رو قبول می کردم.خنده

حوصله ام سر رفته بود که رفتم بیرون برگشتم دیدم پدر امیر محمد هم دارد یک قایق موتوری درست می کنه به من گفت خانوم فلانی درسته؟ گفتم تا اینجا اره. بعد که قایق رو درست کرد گفت اون توپ هم درست کنید یاد بگیرم. از باز کردن کاغذ قابق موتوری من توپ درست کرد موقع توپ درست کردن یکی از اقایون از اون طرف گفت استرس دارید؟ گفتم استرس توپ درست کردن؟!

این اخرین قلم را هم درست کردم خوب بود نگفته بودم قورباغه هم بلدم درست کنم.

دوباره رفتم برگشتم دیدم اون اقای که گفت استرس دارید و پدر امیر محمد دارند کاغذها را تا می زنند و اشیا کاغذی درست می کنند با خودم گفتم خوبه استادها دوربین مدار بسته ندارند من رو ببینند که چه اشوبی به پا کردم.

قسمت پنجم: ماشین حساب 

قرار بود برای مرضیه یک ماشین حساب برای امتحان ببرم که یادم رفت بعد از ناهار در موبی دیک مرضیه گفت از این لوازم تحریری کنار رستوران یک ماشین حساب بخرم . رفتیم تو مغازه. مرضیه قیمت ماشین حسابها رو پرسید گفت 60 تومنی دارم 130 تومنی دارم مرضیه گفت نه اقا ارزون می خوام برای یه روز امتحان. گفت برای امتحان می خوای بیا این ماشین حساب رو ببر. یه بنده خدایی صلواتی گذاشته استفاده کنید بعد برام بیارید. هیچ چیز از ما نگرفت. نه کارت شناسایی نه پولی به عنوان ودیعه.

قسمت شیشم: دوشنبه پر ماجرا

من روز مصاحبه گواهی تدریسم فتوکپی بود برای همین مجبور شدم بگم برام اصل رو صادر کنند و با سواریهای استقلال بفرستند. من هم دوشنبه صبح بگیرمش از ترمینال ازادی و ببرمش دوباره دانشگاه. رفتم اونجا میگن نیست نیومده زنگ میرنم رشت میگن فرستادیم اخرش خواهرم میگه فرستنده رو شرکت خودمون نوشتم. تا میگم میگن بله از طرف شرکت بردند من رو می بینید زنگ می رنم مریم میگم اقای ح اومده برده یعنی دلم می خواد سر به تن اقای ح نباشه. مجبور شدم از ازادی برم دوباره ایرانشهر. حالا دیدم دیرم شده نوبیناد که رسیدم گفتم این بار ماشین سوار میشم پیاده نمیرم ماشین نشستم نمی دونم من بد فهمیدم یا راننده تاکسی بد گفت من اجودانیه پیاده شدم بعد از کلی گیج زدن یه خانوم محجبه ای که داشت سوار ماشینش می شد رو پیدا کردم که گفت خیلی دور شدم گفت سوار شو می رسونمت. خدا خیرش بده من رو نجات داد. رفتم دانشگاه نگهبان گفت نیستند فقط برای مصاحبه میان اینجا باید بری دفتر مرکزی که یک ربع راه هست من هم باور کردم رفتم رفتم رفتم بعد یک ساعت با کمک خواهرم که گوگل مپ جلو روش بود رسیدم به دانشگاه نامه رو دادم وقتی دوباره خوابگاه برگشتم 2 ظهر بود. 

قسمت هفتم: دیدن فهیمه

فهیمه هم اتاقی سال اخر دوره کارشناسیم بود. اتفاق خوب این بود که ما همدیگر رو تو سمینار دیدیم فهیمه همون فهیمه قدیم بود وقتی ما دوتا به هم می رسیدم دوز شیطنتمون بالا میره اصلا یادمون میره دیگه دانشجو نیستیم اون یه خانوم معلم و استاد دانشگاه است و من هم دانشگاه درس میدم. زیبا هم به مخلوط ما اضافه شده بود دیگه همه چیز برای شیطنت کردن و خندیدن به همه چیز فراهم اومده بود با اینکه فهیمه برای مراسم ازدواجش کمی مشکل داره و در این مورد با باباش تفاهم نداره ولی روحیه خوبی داشت راستی همین جمعه اگه باباش مخالفت نکنه مراسم نامزدیش بود. براش ارزوی خوشبختی می کنم.

فهیمه یه دوست خارجی داره که پسرش برای این سمینار امده بود میگم پسرش فکر نکنید 20 سالشه نه پسرش یه مرد 44 ساله است با دو فرزند. برای اینکه راحت غیبت بکنیم و اسمش رو نیاریم اسمش رو گذاشتیم جیگرنیشخند

قسمت هشتم: مهمان نوازی سمیه

من دست خالی متاسفانه رفتم پیش سمیه همه برنامه ها طوری چیده شد که من چیزی برای سمیه نگیرم. روز سه شنبه سمیه باباش و خواهرش اومدن دنبال من و زیبا ما رو بردن حمام فین خانه طباطباییها و به اصرار زیبا، زیبا رو بردن خوابگاه. راهی خونه سمیه شدیم شب نیمه شعبان بود راه بندونی بود همه جا اش و شربت می دادن ما جلو فین اش خورده بودیم تو راه هم اب طالبی دادن. باورم نمی شد این جوری باشه ادم حس جشن رو داشت مثل چهارشنبه سوری بود همه جا شلوغ حتی ترقه در می کردن اسفند دود می کردند شهر پر موتور سوارهای بود که یه خانوم چادری ترک موتورشون نشسته بود. سمیه و باباش می گفتن اصلا نیم شعبان بیرون نمیاییم اخه نمیشه جایی رفت.

زیبا قرار بود نصف شب یعنی 1 تو عوارضی سوار اتوبوس یزد بشه که می خواد بره تبریز من و سمیه تا زیبا سوار بشه جون به سر شدیم چون اتوبوس 2 شب رسیده بود. 

سمیه خیلی زحمت کشید و هم خودش و هم خواهرش هم پدرش و هم شوهرش خیلی مهربون بودن به من لطف داشتن.

قسمت آخر:

پنجشنبه با یه اتوبوس مزخرف برگشتم خونه خسته و کثیف.

پی نوشت: سفر خوبی بود که در اون دوستانی زیادی رو دیدم به خصوص یک دوست رو.