وقتی برگه های دانشجویانم را تصحیح می کنم عصبی می شوم از درس نخواندنشان و برگه های خالی از جواب. بلند می شوم که از اتاق خواب از روی میز مطالعه چیزی بردارم که همانجا سرم گیج میرود. زمین می خورم و کمک می خواهم مرضیه برایم اب می اورد و به شوخی میگه "هر موقع اینها امتحان دارند تو عصبی میشی پدر خودت رو در میاری حالا فرض کن تو دکتر بشی هر روز خدا از صبح طلوع تا بوق سگ با اینها سر کله بزنی و خروار خروار برگه تصحیح کنی اون موقع سکته می کنی میری اون دنیا ما هم راحت میشیمچشمکزبان"