حال نوشت: سوغاتی مشهد برایم یک عدد میخچه در پا بود واقعیت امر خیلی هم سوغاتی مشهد نیست این میخچه را چند وقتی در پا حس می کردم ولی محل نمی دادم بی آزار بود. اما نارفیقیش را در سفر نشان داد و امانم را برید و بنابر طبابت مریم که از داروخانه دوستش برایم چسب میخچه گرفت تا رشت دردم را سوغات آوردم. خانه رسیدم از دارو ساخت مریم استفاده کردم اما هنوز بهبودی درآن رویت نکردم.

دیروز باید سرجلسه امتحان دانشجویانم می رفتم.  بعد ار آن هم چند کار اداری داشتم. کفشم نو بود و این موجب شد وقتی آمدم خانه بد جوری لنگ بزنم. حالا از بس که پایم درد می کنم نمی توانم آن را بر زمین بگذارم و با پاشنه پا راه می روم. برای این است که آخر هفته خانه بند شدم.نیشخند

1- از وقتی نتایج آمده با دوستی روی مطلب علمی کار می کنم تا بتوانم در کنفرانسی, سمیناری چیزی ارائه کنیم. تا در موقع مصاحبه دستمان پر باشد.

خیلی وقت بود که اینجور پیگیر مطالب علمی نبودم حس خوبی دارم الان پشیمانم که چرا تحقیق را بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار. واقعیت امر ذاتاَ از کاری که  بسیار لذت می برم ان هم کار تحقیقی است. آرزوی دوران دانشجوییم این بود روزی محقق بشوم(آرزو بر جوانان عیب نیست درسته خیلی علمی تخیلیه در ایران) این باز گشت به کار تحقیقی را مدیون یک دوست خوبم.

2- دیروز اداره ای کار داشتم که اجازه نداریم پرونده هایش را بیرون بیاوریم همان دم در سرباز ایستاده بیخ ریش ادم را می گیرد(خوب است من ریش ندارم) و پرونده را می برد بایگانی. حالا فکر نکنید خیلی اداره با در و پیکریست نه اینجورها نیست من در این دو هفته ای که با این اداره کار داشتم چند قلم گم شدن مدارک بسیار بزرگ را رویت کرده ام. بگذریم داشتم می گفت نمی شود پرونده را خارج کرد پرونده ام گیر کارمندی بود دیگر کارم تمام شده بود و باید پس فردا می امدم بقیه کار را پیگیری می کردم کارمند گفت: "پرونده را پس فردا بیار" گفتم: "باشه" گفت: "کجا می بری:" گفتم: "بایگانی." در راهرو از ترس گمشدن پرونده با خودم گفتم: "ببرم خانه پس فردا بیاورم." کیفم را باز کردم و داشتم می گذاشتم توی کیفم که کارمند موصوف مثل جن بو داده سر و کله اش پیدا شد. گفت: "خانوم کجا می بری پرونده رو باید بایگانی ببری پس چرا تو کیفت میزاری؟" من هم کم نیاوردم گفتم: "می برم بایگانی. فقط تو کیف میزارم تا راحت تر باشم." مجبوراً تا بایگانی رفتم اما دیدم مسئولی نیست با پرونده بیرون امدم. حالا قرار است فردا یواشکی پرونده را ببرم همان اداره.چشمک