دیروز حوصله نوشتن رو نداشتم اما امروز گفتم اگه همین جوری پیش بره و ننویسم در وبلاگ رو باید ببندم برای همین دست بردم به نوشتن:

1- دیروز روز مادر بود اول از همه این روز رو به همه مادرها و همچنین به همه زنها تبریک میگم. 

2- دیروز مامان سپیده عمل جراحی اب مروارید داشت و دیشب تو بیمارستان بود خیلی ناراحت کننده است مادر ادم روز مادر تو بیمارستان باشه.

3- امسال روز مادر قرار بود دنگی کادو مامان رو بخریم چون علی و سپیده درگیر بودن من و مرضیه گفتیم یه چیزی برای مامان بگیریم تا کادو مامان برسه یه روسری خریدیم بعدش رفتیم شیرینی فروشی سهیل پیش خودمون فکر می کردیم به به چه به موقع رفتیم ساعت سه و شیرینی ها تازه است. چشمتون روز بد نبینه ما که تو صف شیرینی تر بودیم شماره 33 بودیم و شماره 13 تازه رفته بود. برای همین دیر رسیدیم خونه و مامان منتظر نون بود که بیاریم کمی دلگیر شده بود بعد توضیح متوجه شد چرا دیر کردیم.

4- جمعه جای شما خالی یه تور یه روزه رفتم تالش خیلی عالی بود عکسهاش رو تو فیسبوک گذاشتم ولی حال ندارم ابنجا آپلود کنم چون باید هم حجمش رو کم کنم و هم دونه دونه آپلود کنم.

5- جمعه شب دوستی بعد از مدتها انلاین بود فرداش امتحان ارشد داشت وقتی حرف زدیم از دوستان گفتیم از مارال دوستمون که الان برزیل دکترا می خونه و الهام که مرمت و بازسازی بنای تاریخی می خونه. یه جمله گفت که رو من تاثیر گذاشت گفت: همه دنبال علاقه شون رفتند مارال و الهام و تو ولی من چی من رفتم دنبال پول و با کار خودم رو سرگرم کردم. راستش تو اون وانفسا بیکاری دوستم کارمند بانک شد و الان تو نوبنیاد توی یه شعبه کار می کنه. می خواستم بگم اینجوری فکر نکن بشینی پای صحبت هر کدوم از ما هر یکی بدتر از دیگریم و هر کدوم ما ناراضیم نه اینکه موقعیت ما بد باشه نه اونچیزی که اسمش رضایته در وجود ما نیست.

6- تو عید دو تا از بچه های دختر عمه هام ازدواج کردند یکیشون عقد کرده و دیگری عروسی گرفته متاسفانه هر دو بیکارند. پنجشنبه من نبودم دختر عمه ام با عروسش اومده بود خونه ما اگه کاری جایی سراغ داریم برای پسر یا عروسش جور کنیم. واقعا با این وضعیت جوونها چطور به اینده امیدوار باشند.