بعدا نوشت: می توانید فامیلی خانواده های پرشکوه را در صفحه خانواده های پرشکوه ببینید.

 


محمد از 30 بهمن شروع کرده به نوشتن یک کتاب به نام تاریخ خاردوار. خاردوار یک کشور خیالیه که تاریخ چندین ساله داره. کتاب محمد ابتدا اینجوری بود که محمد در صفحه اول درباره یکی از شاهان خاردوار می نوشت و توضیح میداد که چطور به پادشاهی رسیده و با چه کشورهای دیگه جنگ کرده و در انتها همون صفحه نحوه مرگش رو بیان می کرد در زیر اون نقشه قلمرو ان پادشاه رو می کشید در صفحه بعد در دو خط تاریخ مرگ و مقدار زمانی که حکومت کرده رو بیان می کرد.

چند تا از سلسه های خاردوار: اخمانشیان، ساسالیان، سلجاقیان،...

کشورهای همسایه خاردوار: روماس، یونتان، اَرمانستان، شاپار، مصراع، اعرابستان،...

خب در این داستان نویسش اوایل تغییرات جزیی وارد کرد یعنی رودها رو هم در نقشه می کشید اما هفته قبل تصمیم گرفت کتاب درسی تاریخ خاردوار هم بنویسه و خودش بشه معلم تاریخ خاردوار. در این کتاب درباره تاریخ و جغرافیا خاردوار نوشته که چندمین کشور از نظر جمعیته و خاردواریهای اولیه چطور قبل از اختراع آتش زندگی می کردند. جواب دادن به سئوالات این کتاب خیلی سخت نبود چون جواب سئوالات محمد در متن نوشته شده خودش موجود بود.

دیروز وقتی محمد از مدرسه اومد ابراز کرد که می خواد سرود ملی خاردوار رو بخونه یه تغییر جزیی در سرود ملی ایران ایجاد کرد و اون رو به عنوان سرود ملی خاردوار قالب ما کرد. بعد ش گفت که این سرود رو یه شاعر خاردواری سروده و از من پرسید که دوست دارم قصه های از یک نویسنده خاردواری بشنوم که اسمش ابوالقادر فلواسیه گفتم بله و اون قصه های هفت خان نایرو و مبارزه باکارو با اژدها کوه سهیلا رو برام تعریف کرد. بعد گفت حالا که این قصه ها رو تعریف کردم یکی رو انتخاب می کنم تا از اول تعریف کنی من هم یادم نمونده بود زیر بار تعریف کردن نرفتم.

به جز این قصه های اون شاعر خاردواری یه نقاشی کشید و گفت می دونی این عکس کیه گفتم نه گفت این پدر جد خاردوه که یکی از سرداران شجاع خاردواری بود و قصه مبارزش رو با دزدان دریایی تعریف کرد و خواست من هم قصه کاملش رو تعریف کنم خب این یکی یادم بود.

علی زیاد موافق با این خیال پردازی محمد نیست ولی من موافقم احساس می کنم محمد تونسته فرق بین خیال و واقعیت رو بر قرار کنه برای محمد خاردوار یه کشور خیالی در یک داستانه که میشه بهش شاخ و بال داد.

پی نوشت: محمد دوست داره کتابش رو یک روز چاپ کنه.