نمی دانم چرا دست و دلم نمی رود درباره قصه همسایه ام بنویسم که با همدستی مردی قصد جان شوهرش را کرده بود و با آن مرد فرار کرد و الان 35 روز است که زندانیست و شوهرش  از این ماجرا جان نیمه سالم به در برده منظورم این است بعد از 3 ماه بستری بودن زنده ماند و با مقداری پلاتین در پا راه می رود. شاید موضوع اجتماعی خوبیست برای به نقد کشیدن موضوع خیانت و روان کاوی و واکاوی مقوله به نام خیانتهای زنانه. اما هر چقدر سعی می کنم نمی شود یعنی حوصله ام نمی کشد این مسئله را باز کنم و به بحث بگذارم وقتی شما قصه را دقیق ندانید واقعا چطور می خواهید بحث کنید. شاید هضم این داستان برایم سخت بوده زیرا فکر می کردم یک زن که تصمیم می گیرد پدر بچه اش را بکشد باید ادم عجیبی باشد نه یک زن معمولی,  یا اینکه فکر می کردم همیشه کشتنها به یکباره رخ می دهد نه اینکه طرف برنامه بچیند. خب وقتی قصه را نمی توانم باور کنم بیانش سخت می شود و بعد بحث کردن سختتر.

پی نوشت1: چند روزیست دنبال موضوع جالبی برای تحقیق می گردم.

پی نوشت2: قرار است اخر هفته یکی از دوستانم با خانواده اش از کاشان بیایید شمال.

پی نوشت3: تقریبا بیشتر روزها به ورزش می روم با حساب امروز دو هفته می شود که ورزش می کنم.

پی نوشت 4: روز سعدی مبارک.