از تهران برگشتم. شب امتحان را در خوابگاه گذراندم اتاق مهمان اتاق شلوغی بود و از هر دری سخنی بود در کل دو شب که انجا بودم به اندازه تمام سالهای زندگی خوابگاهیم هم اتاق داشتم دو تا از هم اتاقیهام بچه های بسیار خوبی بودند یکیشون مثل من امتحان دکترا داشت و جالب بود موقع امتحان توی یه کلاس بودیم یکی دیگه هم دوستش بود که ارشد ریاضی می خوند و خیلی با معرفت بود.

یکی دیگر هم یک دختر کرمانی بود که تاریخ می خواند و گیر به این دو هم رشته ای من داده بود که بگو شما که قزوینی هستید واقعا قزوینی ها اونجوریند؟ من در حیرت از این سئوالش بودم.

هم اتاقیهای دیگرم دو تا دختر خاله بودند که یکیشان برای اموزش گریم تهران امده بود. فردا هم سه تا پرستار هم اتاقیم بودند کلی خاطره از بیمارستان داشتند و خاطراتشان انقدر از بیرحمی دکترها بود که من وحشت کردم و تصمیم گرفتم بار دیگر مریض شدم به بیمارستان نروم.

به جز انها یه هم اتاقی دیگر من هم روی پایان نامه کار می کرد یکی هم امتحان دکترا میکرو بیولوژی داشت. یه چند نفر دیگر هم بودن که من چیز از انها نمی دانم. اینقدر تنوع ادمهایش زیاد بود که به ذهنم رسید یه فیلم نامه بنویسم و اتفاقاتش در چنین اتاقی رخ دهد.

خب بروم سر اصل مطلب امتحان را بد ندادم یعنی از خودم راضیم بجز هندسه که هیچ ننوشتم جالب این بود که من برای اینکه حوصله ام سر هندسه سر نرود طرح می زدم. اما بقیه ناراضی بودند که چرا زبان را اول نمی دهند که بروند دنبال کارشان باورم نمی شد همه مثل خودم هندسه نخوانده اند توی کلاسی که من نشسته بود و 32 نفر بودند فقط 2 نفربودند که  می نوشتند بقیه یا چرت می زدند یا حرف می زدند یا روی صندلیشان ولو شده بودند من هم نقاشی می کردم. مراقب ما از من برگه ام را گرفت به مراقب کلاس بغلی نشان داده که چه طرحهای زده ام. مثل اینکه ان کلاس هم همان خبری بود که در کلاس ما بود. جالب این بود سر زبان هم خیلی ها زود بلند شدند و متن را ترجمه نکردند برعکس من که وقت برای نوشتن کم  اورده بودم. امتحان صبح بهتر بود جبر تقریبا خوب بود انالیز هم بدک نبود. نا امید نیستم خدا بزرگ است.

موقع برگشت اتوبوس برای ناهار  رستوران افتاب صحرا نگه داشت قبل از اینکه داخل رستوران بروم  یک بسته نان آق بابا خریدم و بعد رفتم رستوران. سریع غذا سفارش دادم و خوردم حالا وسط غذا خوردن یادم امده پول نان را پرداخت کرده ام و نان را نگرفته ام. تند غذا را تمام کردم و رفتم نانوایی خوشبختانه نانوا یادش بود حالا امدم سوار اتوبوس بشوم می بینم به جز یک اتوبوس اتوبوس دیگری نیست یعنی اتوبوس ما رفته. وای پریشان بودم که چه کار کنم که دیدم دارد اتوبوس ما می ایید من فکر کردم همه را سوار کرده و دیده من جا مانده ام برگشته نگو رفته بود بنزین بزند من فکر کردم رفته وقتی امد من سریع سوار شدم تازه راننده و کمک راننده رفتند برای ناهار و درها را بستند.

رفتن تهرانم یک حسن داشت این بود که دو تا دوست را دیدم یکی مجازی و یکی حقیقی. واقعیت امر ناهار جمعه را با ن.د.ا توی میدان پونک خوردیم خیلی اتفاق خجسته ای بود که یه دوست مجازی به دنیای حقیقیم وارد شد.

دومین دوست هم الهام بود فکر کنم الهام معرف حضور همه باشه الهام یکی از بهترین دوستانه منه. هر از گاهی که تهران میرم حتما مزاحمش میشم کلی اتفاق بد و خوب برای الهام افتاده بود و هر دو تا مون کلی حرف برای هم داشتیم.

دیروز سفر تموم شد و من برگشتم امیدوارم سفرم بی نتیجه نباشه و مثل پارسال نگم چرا امتحان می کنم امتحان دادن را.

پی نوشت: مجلس هفتم پدر بزرگ جمعه بود متاسفانه نبودم میگن یه کاندیدای مجلس روز ختم پدر بزرگ اومد مسجدی که مراسم داشتیم و همه مراسم رو تبدیل به میتینگ انتخاباتی کرد حتی یه اجازه خشک و خالی نگرفت این خیلی دردناکه کسی که به کوچکترین حقوق مردم احترام نمیزاره می خواد بره مجلس قانونی تصویب کنه که از حقوق مردم دفاع کنه.