بین همه بچه های عمه هام با این پسر عمه ام رفت و آمد خانواگیمون بیشتره. حالا امروز به مامان زنگ زده  تا مامان رو مطلع کنه که شیرینی خوران دخترش دیشب بوده. خب جالب اینه که بچه دخترعمه ام با بچه پسر عمه ام دارند ازدواج می کنند یعنی ما افتادیم یه عروسی که باید حتما بریم واقعیت اینه که زیاد دوست ندارم برم عروسی. ولی این نوه عمه ام فرق می کنه با همه نوه عمه هام نمیشه عروسیش نرفت. حالا اگه این جمله من رو عمه ام می شنید که تمایل به رفتن به عروسی ندارم می گفت اجتماعی نیستم بگذریم. راستش از صبح تو کف ازدواجشون موندم.

راهنمایی نوشت: یه نفر به من یاد میده چطور کارت حافظه یه دوربین رو در میارند و میزارند توی لبتاپ پیشاپیش ممنون از راهنماییتون.

هوا نوشت: دیروز ساعت 1 یه برف شدید گرفت نیم ساعت بارید بعد بارون اومد و همه برفهای که سقف خونه ها رو سفید کرده بود رو شست امروز ولی آفتابی شد با یه سوز سرد.

بعد نوشت: ممنون دیگه به راهنمایی نیازی نیست تونستم مشکل رو حل کنم پست رمز دار هم برگه امتحانی دانشجوهام هست اگه دوست دارید برگه ها رو ببینید من رو مطلع کنید تا رمز در اختیارتون قرار بدم.


می خواهم اعتراف کنم ولی

حرف می اید توی حرف

وقتی می خواهم بگویم

دوستت دارم

می شود دو سه تا

می روم به جاده خاکی

مستقیم در بیابان تنهایی

لعنت به اتوبوس کلمات

که من را به جای دیگری می برند

شنیده ام بعضی ها چیزها نسروده را می شنوند

با خودم گفتم

"شاید تو از آن جنسی"

صدایی را می شنوم

کسی بلند می گوید

اشتباه گرفته ای خدا اینجا نیست

ما همه بنده ایم.