آقای احمد خانی لطف کردند و کامنتی خصوصی درباره خاطراتی که از پدربزرگم داشتند ارسال کردند که من با اجازه ایشون اون رو منتشر می کنم.

"در باره خاطرات باید بیشتر فکر کنم ولی چیزی که تا یاد پدر بزرگتون می افتم یاد اذان زدنش اونم اول صبح که صداش تومحل می پیچید
خدا رحمتش کند
دیگری شرکت در نماز جماعت وبعضی مواقع جر بحث های که خیلی جالب بود و پدر بزرگتون با تمام توان دفاع می کرد حتی یادم است که رگ گردنش برآمده می شد
خدارحمتش کند
یکی هم این بود گاهی اسمم می پرسید ومی گفت آه شما نوه مش ..... هستید
خندهایش
بخصوص چند مورد جر بحث با مرحوم کبله حسن علی."

پی نوشت1: پدر بزرگم هنوز در قید حیات هستند و خدا همه ما زندگان را مورد رحمت خود قرار دهد و همچنین او را.

پی نوشت2: اگر پست مادر بزرگ و پدر بزرگ را نخواندید شما را ارجاع می دهم به آن.

پی نوشت3: امروز اولین نقاشیم رو با مداد رنگی کشیدم ازش عکس گرفتم. به زودی در ادامه مطلب می گذارم. (به قولم وفا کردم می تونید نقاشی رو در ادامه مطلب ببینید.)