خیلی حرف هست که بنویسیم از سه شنبه که امتحان گرفتم یا حرفهای تهدیدی و تطمیعی رییس امتحانات که بوی خوشایندی نداشت یا درباره تحویل پروژه های عجیب و غریب دانشجویانم یا برگه های امتحانی انها که اشکم را در اورد و از خودم نا امید شدم یا التماس دعاهایشان زیر برگه ها. بجز اینها می توانم  از کارهای اداری این دو روز یا تنظیم اجاره نامه الکی تا درگیریم با صاحب ملک بنویسم حتی می توانم  از زبانه های اتش انفجار ایستگاه گاز لاکان که مریم دیده بود و همچنین درباره احتمال قطعی گاز به خاطر این انفجار هم بنویسم اما دست و دلم به نوشتن نمی رود. فقط اخرین قلم که از دستم در رفت را بگویم من امتحان دکترا ثبت نام کردم. 

پی نوشت: محمد، علی را صدا کرد و قاب عکس پدر را به علی نشان داد و گفت "بابا شما چقدر شبیه پدر بزرگ هستید." همین حرف محمد موجب شد آلبومهای عکس را زیر و رو کنیم و کلی خاطره از توی آن در آوریم.