امروز صبح با دلهره برخاستم گاهی می شود که دل ادم نگران چیزیست که نمی داند چیست. با همان دلواپسی از خانه بیرون زدم. سر ایستگاه سوار تاکسی شدم چیزی داخل تاکسی حواسم را به خود جلب کرد. به صندلیها جعبه کوچکی وصل بود که داخل آن کارتهای قرار داشت روی آن نوشته بود کتابخانه کتاب کوچک. یکی از کارتها را برداشتم روی ان شعرهای خیام بود اولین رباعی که خواندم این بود:

امروز ترا دسترس فردا نیست

و اندیشه فردات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست

کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

مثل اینکه جواب دلواپسیهای من بود. شروع کردم به خواندن بقیه کارتها می تراود مهتاب نیما بود جملاتی از بزرگان بود و شعری از شاملو. دیگر به مقصد رسیده بودم باقی کارتها مانده بود. موقع پیاده شدن از راننده تشکر کردم واقعا جای قدردانی داشت زیرا این کار او روزم را متحول کرده بود.