هنوز ان نوزاد ناز با آن انگشتهای کشید و زبان قرمز و صورت تو دل برو را فراموش نمی کنم همان نوازدی که یک هفته بود به دنیا آمده بود و عمه اش اولین بار او را می دید و چقدر از در آغوش کشیدنش می ترسید. می ترسید  فشار دستهایش جسم ظریف و زیبای او را له کند آن عمه هرگز فکر نمی کرد اینقدر زود آن نوزاد کوچک قد بکشد و بزرگ شود طوری که الان وقتی او را  در آغوش می کشد وضعیت برعکس باشد و باید مواظب باشد فشارهای او له اش نکند. آن عمه من بودم و آن برادر زاده محمد.  

آن روز که محمد به دنیا آمده بود هنوز نسبت به این طفل تازه به دنیا امده احساسی نداشتم آن روز فقط نگران سپیده بودم . اما هر روز بیشتر و بیشتر دوستش دارم زیرا او تیز هوشانه همه ماها را دوست دارد دلی به وسعت آسمان دارد و در هر گوشه اش هر یکی از اعضای خانواده جایگاهی. درس دوست داشتن را من از او یاد گرفتم بی ریا ست و بی کلک. 

امروز روز تولد محمد است این پست را تقدیم می کنم به محمد و برایش بهترین آرزوها را دارم.