1- امان از بی خوابی های من که مدتی بود دیگه سراغم نیومده بود. دیشب ساعت یازده دنبال جواب یه مسئله می گشتم که یه مقاله بسیار خوب پیدا کردم این موجب شد تا ساعت یک و نیم به کمک اون مقاله چند تا از مسئله هام رو حل کنم. اما از ساعت خوابم رد شده بود و دیگه خوابم نمی برد تازه چند تا کتاب ریخته ام تو گوشیم گفتم بقیه رو اذیت نکنم و کتاب بخونم. این کارم تا دو نیم طول کشید دو نیم چون گشنه بودم رفتم یه املت در تاریکی درست کردم فقط تنها برق هود بود که  روشن کردم. اخرش ساعت سه رفتم تو رختخواب.

2- خب تازگیها کوچه ما شده کوچه دلگشا. دو هفته پیش که مامان به یه پسر جوون شک کرده بود دیده بود چند بار عرض و طول کوچه رو طی کرده و حواسش به خونه ماست. بعد هم که رفته بود بیرون یکی از همسایه های آپارتمان روبروی گفته بود که دیده که یه پسر جوون از در پارکینگ خونه ما وارد شده و دوباره دوان دوان خارج شده. بعد اون هم ما کلیدها رو عوض کردیم. 

حالا این مال دو هفته پیش بود چهارشنبه مریم سرماخورده بود و می خواست به خودش مرخصی بده و سر کار نره. تو اتاق خواب خوابیده بود که صدای می شنوه می بینه دقیقاَ رو شیرونی همسایه ما یه آقای وایساده. و داره از اونجا میاد روی ایرانیت پارکینگ خونه ما. مریم با تعجب میگه "آقا کجا داری میای؟" خوب اون آقا هم میگه "من همسایه شما هستم پلیس دنبال منه دارم فرار می کنم میشه از پارکینگ شما خارج بشم." مامان هم میرسه از راه و تایید می کنه همسایه است. مثل اینکه این بنده خدا مقروضه و نزول کرده و چک کشیده و حالا طلبکار با مامور اومده دم در خونه اش. این رو وقتی زنش برای عذر خواهی اومده بود تعریف کرد.

دیشب هم با صدای دعوای خانوادگی همسایه بغلی فحش و بد بیراه و صدای مثل تصادف رفتم لب پنجره خدا به خیر کنه اتفاقات رو نمی دونم آخرش به کجا ختم میشه