راستش می خوام بگم از ساعت دو تا حالا چی کار کردم. اما به یه شرط که به من نخندید و فکر بدی درباره من نکنید.لبخند

ساعت دو : تلفن زنگ میزنه مرضیه پشت خطه از حال روز من خبر داره پیشنهاد ناهار میکنه کی رد می کنه.

ساعت دو و نیم: کار و کاسبی تعطیل.

ساعت سه: مرضیه رو سر قرار می بینم.

ساعت سه و نیم: ناهار می خورم کلی با مرضیه حرف می زنم و یه عالم نقشه برای اینده می چینم و قرار بی خیال طی کنم و ناراحت نباشم و حرص نخورم. میز بغلی چند مدیر از تهران اومدن و دارند در شهرستان شکم چرانی می کنند سه عدد مدیر با یک کارمند شهرستانی دو پرس ماهی و دو پرس فسنجان و چند سیخ کباب و نفری یه میزرا قاسمی و باقلا قاتوق سفارش دادن بعد رفتنشون میز پاک شده بود همه رو خوردن ماشالا.

بعد ناهار:(ساعت رو نمی دونم) بعد اون همه صحبت قدم زنان میریم گلسار کمی تو روسری فروشیها دور می زنیم و من روی همه روسریها ایراد می گیرم راستش قصد خرید دارم ولی دل خرید رو ندارم.

ساعت پنج: نشسته ام توی کافه کتاب توی خیابان 98 اگه اشتباه نکنم و دارم از روی کتاب عکسی نقاشی می کنم مرضیه ترجیح بند خواجو می خواند و من طرح می زنم همه حرفهای قبلی را تایید می کنم ولی  نمی دانم چه شده که می زنم زیر گریه. می دانم فردا اصلا مهم نیست ولی ناراحتم. وسط گریه ام می خندم مرضیه می گوید چی شده چرا می خندی؟ میگم به گریه کردنم می خندم. اشکهایم را پاک می کنم که کافه چی چای با بهار نارنج برایم می اورد و برای مرضیه شیر کاکائو از چشم های قرمزم متعجب است.

ساعت شیش: از پله های  آموزشگاه بالا می روم تا از همکارم و استاد مرضیه کتابی که مرضیه لازم دارد را بگیرم.

ساعت هشت: در خانه منتظرم که مامان زودتر برود غذای پدر بزرگ را بدهد تا من گریه کنم دوباره حرفهای که زده ام یاد رفته.

ساعت نه: دارم کاری را می کنم که لازم است فردا انجام دهم همه حرفهای فردا را مرور می کنم بی خیال همه چیز.

ساعت ده: نمی دانم چه شده که حالم خوبه دارم فکر می کنم شاید پازل باید با این قطعه کامل شود من چرا گیر داده ام که روش من درست است. می خواهم طور دیگری زندگی کنم تصمیم گرفته ام برای علاقه ام زندگی کنم نه برای چیز دیگری مگر چقدر می خواهم زندگی کنم.

نزدیک ساعت یازده: این پست را نوشتم.

پی نوشت: شما شاید نخندید چون نمی دانستید من برای چه چیز بی ارزشی گریستم. اما من که می دانم می فهمم که باید شما بخندید.