مادر بزرگ زن مرتبی بود نظم چیز جدا ناپذیر زندگی او بود. همیشه به مادر می گوییم هیچ کداممان به او نرفته ایم. هر چند سالهای اخر عمرش که من به یاد دارم نمی توانست روی پاهایش راه برود اما هیچ کاری را روی زمین نمی گذاشت.برنامه روزانه اش آنقدر مرتب بود که مو لای درزش نمی رفت. هر روز نیم ساعت قبل از اذان فیتله فانوس را بالا می کشید تا اتاق روشن تر شود. هرگز شبها فانوس را خاموش نمی کرد. مادر بزرگ پدر بزرگ را با آهنگ "حاجی حاجی "بلند می کرد.

پدر بزرگ هفت قرآنش را در می آورد و از هر کدام چند صفحه ای به نیت یکی از رفتگان می خواند پدر برگ عادت داشت قرآن را با صدای بلند بخواند تا اهل خانه را به زور هم شده بیدار کند بعد وقت اذان صبح که می شد پدر بزرگ اذان می گفت. وقتی از رادیو صدای ورزش صبحگاهی بر می خواست صبحانه آماده بود. مادر بزرگ بعد از صدا کردن پدر بزرگ سماور را روشن می کرد تا سر ساعت صبحانه آماده باشد. بعد از صبحانه پدر بزرگ راهی کار می شد و مادر بزرگ شروع می کرد از 8 صبح به آشپزی. جالبی آشپزی مادر بزرگ در این بود حتی غذاهای ساده اش با صبر و حوصله و در زمان طولانی تهیه می شد.

ساعت 12 ناهار آماده بود گاهی پدر بزرگ دیر می کرد اما مادر بزرگ هرگز در نبود پدر بزرگ سفره پهن نمی کرد. بعد از ناهار تا ساعت دو وقت خواب بود همه می خوابیدن بجز من که متخلف بودم ساعت دو همه بیدار می شدند و با چای اخبار ساعت 2 را گوش می کردند. 

مادر بزرگ برای شام هم منظم بود اما پدر بزرگ بیشتر اوقات سر وقت از مسجد بر نمی گشت. و قانونش این بود تا پدر بزرگ نیایید کسی شام نمی خورد به ما اگر گرسنه بودیم بیشتر از پلو سردی که از ناهار مانده بود نمی داد. 

دوشنبه ها حلوا می پخت هرگز دوشنبه سه شنبه نمی شد یک روز خاص هفته می رفت به صندوقچه اش سر می زد. قانون و نظم خودش را داشت هیچ وقت برای بچه ای که لج می گرفت بیشتر از نیمرو یا ماست نمی داد.

پدر بزرگ بر عکس مادر بزرگ بود با نظم میانه خوبی نداشت اما نظمها ی مادر بزرگ را پذیرفته بود. بهترین خاطره ای که بی نظمی پدر بزرگ را بیان می کند مهمانی رفتن خانه دختر عمه اش بود دختر عمه پدر بزرگ زن منظمی بود بچه ای نداشت و تنها دغدغه اش نظم خانه اش بود همسرش هم همیشه به او کمک می کرد. شخصیت بسیار جالبی داشت یک پیر زن با اقتدار بود. حالا پدر بزرگ من وقتی می رفت خانه اش مهمانی طوری میوه پوست می کرد تا پوستهای میوه حتما روی فرش بریزد تا لج دختر عمه اش را در بیاورد حرص زنی که تمیزی خانه اش برایش مهم است.

 نظم مادر بزرگ تا زمانی که زنده بود در خانه شان برقرار بود اما وقتی که مادر بزرگ مرد و پدر بزرگ تنها شد. پدر بزرگ هر صبح که از رختخواب در می امد دیگر جمعشان نمی کرد. می گفت شب که باید بیاییم دوباره درون همین رختخواب بخوابم. ناهار و شام خوردنش نظم خاصی نداشت تنها نماز و هفت قرآن سر جایش بود. حالا می فهمم که مادر بزرگ ستون خانه پدربزرگ بود.

پی نوشت: این همان پست نصفه ای بود که آن اس ام اس نگذاشت کامل شود امروز کاملش کردم.

تک جمله: دوست داشتن به کلمات نیاز ندارد به دل نیاز دارد.