شب یلدا همه دور هم جمع شدیم و شب خوبی داشتیم دیشب هم یه کم زود برای علی تولد گرفتیم. یعنی به جای فردا دیروز دور هم جمع شدیم. 

پی نوشت1: دیروز اخرین جلسه کلاس دانشگاه بود هفته بعد هم امتحان عملی می خوام بگیرم تا خدا چی می خواد.

پی نوشت2: این خاطره مال اوایل سال تحصیلیه, یه هفته بعد از مشخص کردن پروژه پایانی  یه دانشجو امد پیشم و گفت "استاد ما این برنامه رو نوشتیم نمی دونم بچه های گروه تحویل شما دادن یا نه؟" من گفتم "نه من چیزی تحویل نگرفتم." می دونستم توی یه هفته نباید کاری کرده باشند ولی گفتم "بده ببینم." یه برگه پرینت شده داد دستم سطر اول رو دیدم خندم گرفت گفتم "جانم داری کپی می کنی خوب کپی کن وقتی سرچ می کنی تو اینترنت یه ذکر کن به زیان پاسکال. راستش این  همون پروژه است اما به زبان سیه." و تو دلم می گفتم " برو خودت رو رنگ کن. ما یه عمر این کاره ایم" و ادامه دادم "وقتی می خواستی به من بدی یه نگاه به جزوه می کردی این دستورات اشنا هست یا نه؟" دانشجو گفت "یعنی چی استاد اشتباه کردیم؟" گفتم "بله به زبان سی نوشتی نه پاسکال. یعنی یه ترم جلوتر رفتی." 

پی نوشت3: دانشجویی دارم هی غرولند می کند که این درس چه به درد می خورد من دو ترم این رو افتادم و دفتر و کاغذ در نمی اورد چیزی را بنویسد دیروز ان ته کلاس نشسته بود دیدم باز هم ان ته را غروق کرده اند با دوستانش  لنگ روی لنگ انداخته اند و دارند حرف می زنند و پارازیت می اندازند. ارام ارام رفتم ته کلاس از هر ردیف که رد می شدم ان ردیف ارام می شد رسیدم به ته کلاس گفتم شما گفتید چند بار افتادید گفت استاد دو بار گفتم کاری نکن سومین بار رو هم تجربه کنی. گفتم برای من فرق نمی کنه اما وقتی یه خط نمی نویسی وقتی گوشت اینجا نیست این تجربه ها تکرار میشه. دارم به عنوان یه ادم با تجربه به شما میگم ما در سطح جزوه خودمون امتحان می گیریم شما همون رو هم ندارید." حالا با خودم میگم نباید تو جمع بهش می گفتم.

پی نوشت4: دو هفته پیش پنجشنبه رفته بودم آرایشگاه و عینکم را جا گذاشته بودم. جمعه که یادم امده بود گند فراموش کاریم را به کسی نگفتم چون چوب خطم در این رابطه پره. شنبه رفتم تهران و از همانجا زنگ زدم ارایشگاه گفتند که درسته جا گذاشته اید. قرار شد فردا بروم بگیرم ولی صبح. صبح وقت نکردم و از بعد از ظهر همان روز ارایشگاه به مدت یه هفته تعطیل شد اخرش یکشنبه این هفته رفتم ارایشگاه. در راه پله که می رفتم چنان دست گلهای زیبا بود که حرف نداشت و بوی گل مریم پیچیده بود تو فضا. در پاگرد هم یک شمعدان گرد گذاشته بودند که با گلهای زیبایی تزیین شده بود. رفتم تو ارایشگاه مثل معمول بود. عینکم را گرفتم تشکر کردم و امدم. ماجرا را برای مرضیه که تعریف کردم گفت شاید عروس داشتند گفتم محرمه فکر نکنم. مرضیه گفت راست میگی. گفتم شاید واسه من راه پله رو تزیین کردن گفتن اخرش این خانومه اومد عینکش رو گرفت.

پی نوشت5: علی تولدت مبارک.

 

بعد نوشت: من در تاریخ اشتباه کردم یعنی فکر کردم پنج شنبه دوم دی بوده و امروز چهارم دی. برای همین نوشتم بجای جشن فردا دیروز جشن گرفیتم باید مینوشتم که به جای جشن پس فردا دیروز جشن گرفتیم.