دیروز مطلب طولانی را تایپ کردم اما منتشر نکردم چون به دلم ننشسته بود. مطلبی که دیروز نوشته بودم درد دلهای مادری بود که نامزدی دختر نوجوانش بهم خورده بود و ناراحت بود. راستش تمام مشکش را در خود این مادر می دیدیم. مادری که عمقی در نگاهش نبود. مادری که هنوز به بلوغ فکری نرسیده بود و تعریف درستی از عشق نداشت و اگر دخترش بود همان رفتار را انجام می داد.


پی نوشت: دیروز مریم تعریف می کرد که تماسی داشته از خانومی که دارو تولیدی کارخانه شان را برای مرغ عشق استفاده کرده و بدبخت الان هر یک ربع غش می کند. مریم بهش گفته "روی این دارو نوشته برای بچه های نوزاد استفاده نشود چون حجم و سطح بدنشون کمه و  این دارو که یک نوع سمه ممکنه موجب تشنج در اونها بشه شما چطور مرغ عشق رو باهاش شستید اون که خیلی کوچیکه." گفته "یه دوستی که برای جرب سگش استفاده کرده بود جواب گرفته من هم برای مرغ عشق استفاده کردم گفتم جربش خوب میشه.  شما باید می نوشتید که برای مرغ عشق استفاده نشود." مریم می گفت: "بهش چی بگم والا این دارو ادمیزاده نمی تونم لیست همه جانوران رو بنویسیم پشت دارو که نمی تونن استفاده بکنن." حالا از مریم می خواست دارو تجویز کنه برای مشکل غش مرغ عشقش مریم گفته "برو پیش دامپزشک بگو دارو صرع می خوام."