به من میگن دلاور صبح رفتم تو برف حلیم خریدم و عصر بی دلیل تا فروشگاه رفتم نتیجه این دلاوریم یه سری عکس و یه شام خوشمزه شد.

پی نوشت1: صبح که می رفتم حلیم بخرم جلو چشمم شاخه درختی شکست عصر که از فروشگاه بر می گشتم آن درخت بیچاره را با اره موتوری خرد کردند.

پی نوشت2: وقتی داشتم می رفتم فروشگاه دو متری من از بالای یک ساختمان چهار طبقه تلی از برف ریخت جلوی پایم این بار شانس با من یار بود اما جلو در فروشگاه بخت با من یار نبود و تلی از برف بر سرم ریخت و یقه ام پر از برف شد.

پی نوشت3: اگه بگویم نتیجه خرید عصرانه ام ابگوشت خوشمزه ای در شام هست به من نمی گویید شکمو؟

پی نوشت4: امروز قرار بود بریم پرشکوه که برف برنامه ما رو بر هم زد.


این دو عکس آخر هم عکس بستنی فروشیه که تو برف هم باز بود.