یک چند به کودکی به استاد شدیم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم.


تیتر پست را نخوانید سیاسی بخوانید سی یا سی. بهتر بود می نوشتم سی و سی. سی آبان امسال سی سال را به چشم دیدم. یعنی سه ده از تاریخ گذشت و هنوز زنده ام و می توانم امید داشته باشم به خیلی چیزهای مختلف که انجام دهم یا ببینم. پارسال در چنین روزی وصیت نامه نوشتم و قول دادم به روز رسانی کنم. واقعیت این است روی هر سنگ قبر که بروید بخوانید می بینید که دو تاریخ بیش نیست و بین این دو تاریخ یک خط تیره است یکی تولد است و دیگری وفات و خط تیره همان خط عمر ادم است مهم این است این خط تیره را چطور طی کرده ایم. من همیشه از خودم راضی بوده ام شاید می گذارید بنابر خودستاییم اما هرچه هست من هرگز افسوس گذشته را نمی خورم چرا بخورم هنوز زمان دارم برای ساختن و به امید آن روزهای بهتر ایستاده ام.

واقعیت این است که این دهه نیز گذشت. این دهه اول با تولد محمد شروع شد و با حج من و مامان و قبولی مرضیه درارشد پایان  می یابد در این دهه خیلی به نظر خودم بزرگ شدم. درست است قدم دیگر رشد نمی کند ولی فکر و تفکر و جهان بینیم کاملتر شد.

اگر از من بپرسید چقدر از تولدت راضی هستی؟ می گویم از اینکه روزی پا به اینجا گذاشتم خوشحالم تجربه ای بود که باید کسب می شد اگر خوب باشد چه بهتر. امیدوارم این تجربه ام باعث آزار کسی و چیزی یا دلی نباشد.

پی نوشت: وصیت نامه را به روز می کنم. وصیت می کنم قرضهایم را بدهید و مداد رنگیم را به بچه های شایگان ببخشید.

 

وصیت نامه ام را در این پست می توانید بخوانید.

بعد نوشت: از افسانه واقعا متشکرم که من رو واقعا شرمنده کرده و در وبلاگش برام جشن گرفته. شما رو به وبلاگ افسانه دعوت می کنم.