مادر همیشه روز کارنامه گرفتن را می گفت "کج وچینی" دلیلش این بود روزی بود که نتیجه تلاشمان را می دیدیم. روز کج وچینی برای پدر بزرگم هم همین معنا را داشت زحمت چهل روزه اش به ثمر می نشست. پدر بزرگ خرداد ماه تخم کرم ابریشم را از اداره کشاورزی می گرفت اول توی خانه بعد در تلنبار از آن مراقب شبانه روزی می کرد تخم های کرم ابریشم که حتی از مورچه آسیب می دیدند بعد از چهل روز کرمهای سفید توپولی می شدند که آدم خوشش می آمد برگهای توت خوردنش را تماشا کند. دیگر وقت تار تننیدن بود. وقتی همه کرمها درون پیله می رفتند روز کج وچینی آغاز می شد.

ان روز همه خانواده بجز مادر که باید آشپزی می کرد و مادر بزرگ که نمی توانست بیایید به باغ مازیگله پدر بزرگ می رفتیم تا شاخ برگ درختان توت که تمام برگهایش را  کرمهای ابریشم خورده بودند از تلنبار خارج کنیم و از لابلای آن پیله ها را بیرون بکشیم.

کج وچینی چند نکته بد در نگاه کودکانه ما داشت و چند نکته خوب:

1- مجبور بودیم لباسهای کهنه مان را بپوشیم لباسهای که ما را مثل بچه های روستا می کرد و این کار را دوست نداشتیم اگر لباس نو هم می پوشیدیم بخاطر فضله های کرم که لکهایاک نشدنی ایجاد می کرد لباسهایمان کهنه می شد.

2- مجبور بودیم پیاده تا باغ برویم و برگردیم یا اگر شانس می اوردیم که من به آن شانس نمی گویم سوار وانت بارهای قدیمی می شدیم که در پرشکوه به آن" حج سر ماشین" می گفتن. که در زمینهای نا هموار دل روده آدم را بهم می آوردند.

3- کار از ساعت هشت تقربیا در باغ شروع می شد و تا نزدیکی های ناهار ادامه داشت وقتی کار در باغ تمام می شد راهی خانه می شدیم و در خانه ناهار می خوردیم و دوباره شروع به پاک کردن پیله ها می کردیم و تا همه پیله ها پاک نمی شدند کار پایان نمی یافت. اینها را گفتم که بگویم خستگی داشت.

همه اینها مذمت بود اما محاسن آن:

1-  اگر شانس می آوردیم چند تا از کرمهای چاق و توپول گیر می آوردیم و به ان برگ می دادیم تا بخورد و پیله تنیدن دور خودش را به تماشا می استادیم و درس علوم طبیعی به عمل یاد می گرفتیم.

2- ناهار را روی تلار پدر بزرگ می خوردیم اتفاقی که در مهمانیها رخ می داد. واقعا روی تلار ناهار خورد با ان ویو عالی اشتهای ادم را باز می کند.

3- بعد از زحمتمان پدر بزرگ مقداری پول به ما بچه ها می داد پول حاصل دسترنج خودمان. لذت به دست اوردن پول زحمت کشیده واقعا فوق العاده است.

4- اتحاد درسی بود که از کج وچینی می آموختیم در ان روز همه فامیل و دوستان و همسایه ها بی دریافت حتی یک ریال می امدند به یاری و تنها توقع این بود در هنگام کارشان به کمکشان برویم.

خاطره:

شوهر عمه ام مرد سخت گیری است و طاقت از زیر کار در رفتن را ندارد. من و خواهرم بچه بودیم  که برای کج وچینی به مازیگله رفته بودیم .کمی که پیله ها را پاک کردیم خسته شدیم و برای اینکه از زیر کار در برویم رفتیم از چاه باغ همسایه اب بیاوریم. وقتی رسیدیم به باغ یک سطل اب برداشتیم و پاهای خاکیمان را شستیم و نفری یک سطل اب برداشتیم به باغ خودمان امدیم وقتی داشتیم بر می گشتیم پاهای ما این بار به جای خاکی گلی شد چون خیس بود و خاک که بران می نشست گل می شد اب را که اوردیم دوباره تصمیم به رفتن سر چاه و شستن پایمان گرفتیم تا شوهر عمه ام دید  باز هم می خواهیم برویم. نهیب زد و گفت "کجا کجا بشینید کار کنید!" حالا لجمان گرفته و با خودمان می گوییم "این کار پدر بزرگ ماست او به ما نمیگه کار کنید و از زیر کار در نریم ولی به شوهر عمه ام که پدر بزرگ، عموی زنش هست برای ما تعیین تکلیف می کند" اما چون بچه بودیم سر جایمان نشستیم.

نیم ساعتی نگذشته بود که بحث پدر بزرگ و دوستش سر درشتی و شیرینی پرتغالهای باغهایشان در گرفت هر کدام ادعا می کرد پرتغال باغش بهتر است بحث انقدر گرم شده بود که دست از کار کردن شسته بودند که شوهر عمه ام پدر بزرگ را خطاب قرار داد"حاجی شما نمی خوای کار کنی!" وقتی شوهر عمه ام این حرف رو زد دیگه بی خیال سختگیریش شدم حتی به صاحب کار سخت می گیره تا برسه ما بچه ها.