ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی


کلا هدف این پست اوردن خنده بر روی لب شما است. چون این وقایعی که تعریف می شود واقعیست اگردر نظر شما  بی مزه است، شما به بزرگواریتان ببخشید و در راستای هدف این پست بخندید.

اولین خاطره:

این که دو ساعت پیش موقع سوار شدن تاکسی خاطره حساب می شود یا نه را به علما می سپارم پس ذکر می کنم که در زیر باران شرشر منتظر یک عدد تاکسی هستم که می اید جمعیت هم ایستاده اند تاکسی فقط دو نفر جا دارد. اول خانومی سوار می شود و بعد من. چترم را دارم گوشه ای گیر می دهم که در را ببندم سایه سنگینی را رویت می کنم. بله مردی عزم کرده سوار تاکسی شود فقط در نیافته واقعا ظرفیت تکمیل است. فقط مانده بود یک پایش را تو بگذارد بنشیند روی من بدبخت فکر کنم من را عددی حساب نکرده بود. خب این اتفاق موجب شد من  یک سری خاطرات طنز را در این راستا به یاد بیاورم.

دومین خاطره:

من و مریم رفتیم شیرینی فروشی. مریم ماشین را اطراف شیرینی فروشی پارک کرده جعبه شیرینی در دست خوش خندان می اییم من دستم روی دستگیره مریم هم هرچقدر دزدگیر را می زند باز نمی شود بعد کلی کلنجار دوزاریمان می افتد که ماشین مردم است مال ما دو قدم بالاتر پارک شده. قسمت ضایعش را بگویم فقط رنگ ماشین شبیه ماشین مریم بود مدلش فرق می کرد.

سومین خاطره:

خانوادگی رفته ایم بیرون می خواهیم برگردیم خانه جلوی سوپری سر کوچه نگه می داریم که مرضیه برود خرت و پرت بخرد و بیایید  تا مرضیه بیایید مریم دور می زند. ان دست خیابان ایستاده ایم که یک ماشین عین ماشین مریم می اید جلو سوپری نگه میدارد و یک آقایی پیاده می شود. چند لحظه بعد مرضیه از مغازه بیرون می آید و فکر می کند ماشینی که جلوی در سوپری پارک شده است ماشین مریم است. حالا ما از این طرف کوچه داریم می بینم مرضیه اشتباهی دارد سوار می شود کلی قیافه خانوم اون آقا دیدنی بود وقتی مرضیه داشت صندلی عقب سوار میشود.

چهارمین خاطره:

مریم کنار خیابان پارک کرده و و در صندلی راننده منتظر من نشسته که من از بانک بیاییم که می بیند یک آقایی بی هوا در سمت راننده ماشین را باز کرد و یک پایش  را گذاشت داخل تا روی صندلی راننده بنشیند سرش هم به سمت دیگریست و دارد با دوستش خدا حافظی می کند مریم دید اگه حرفی نزند آقاه رویش نشسته است گفت آ"قا دارین چی کار می کنید؟ "آقاه هم با اعتماد به نفس کامل گفت: "دارم سوار ماشینم میشم." خواهرم گفت: "نه آقا شما دارید سوار ماشین من میشید ببیند من توی ماشین خودم نشسته ام این هم سوئیچم." تازه دوزاری اقاه افتاد.

پنجمین خاطره:

من و فهیمه رفته ایم کرج و می خواهیم برگردیم حصارک. دم غروب است و در چهارراه طالقانی میان جمعیت ایستاده ایم متاسفانه جمعیت  زیادی منتظر تاکسی هستند و هیچ کدام از ماشینها حصارک نمی روند  مسخره بازیمان گرفته است به هر ماشینی که می رسیم میگفتیم "حصارک" بعد اگر تکمیل بود میگفتیم "حصارک بار بند" یا "حصارک صندوق عقب." آخرش به یک ماشین باظرفیت تکمیل گفتیم: "حصارک صندوق عقب." نگه داشت ما زدیم زیر خنده گفتیم یارو می خواهد صندوق عقب سوارمان کند. یک نفر پیاده شد و ما هم با خودمان گفتیم لنگ کفش در بیابان غنیمت است و دو نفری سوار شدیم و تا حصارک چهار نفری صندلی عقب نشسته بودیم.


پی نوشت: شیشمین هم تو ذهنم بود گفتم همین قدر بخندید کافی است بقیه رو بگذارم برای دفعه بعد ترسیدم توفیقم زیاد بشود ممکن است از خنده زیاد یک بلایی سرتان بیایید آخرش توفیقم  تنبیه خلق شود.