چند روزه هی سبک و سنگین می کنم بخاری بخرم یا نخرم. اینقدر حساب گری کردم که دیروز سرما امد و به خودم لرزیدم و سرما خوردم. وقتی به این وضع افتادم همه خانواده از مامان و مریم و علی تصمیم به خرید بخاری برای من گرفتند آخر تصمیم علی به نتیجه رسید و دیروز برایم یک بخاری خرید و نصب کرد. هر چقدر از من اصرار از او انکار حتی نگذاشت پول نصب را بدهم. آخرش گفت: "این را بگذار به عنوان کادو تولدت."

من را می بینید شرمنده ام چنان که نگو اینقدر کوتاهی کردم که دیگه داد همه در اومد. حالا کنار بخاری مشابه بخاری بالا نشسته ام و دارم این سطرها را تایپ می کنم.

نتیجه اخلاقی: کاری رو که می دونید باید انجام بدید رو به فردا نیاندازید مامانم یه ضرب المثل رو زیاد استفاده می کنه اون هم اینه " این مادر مردنیه این گریه کردنیه" ضرب المثلی که من به اون عمل نکردم.