خب بعد از مدتها یه همکلاسی دوران راهنماییم رو دیدم شاید اولین خاطره و پررنگترین خاطره  ای که ازش داشتم شبیه قصه های توی کتابهاست. خب این زیر این قصه واقعی رو بیان می کنم.

 اسم این همکلاسیم پیر.ان بود  که نیمکت پشت سرم می نشست و همکلاسی بغل دستیم پر.ور بود. ثلث اول تحصیلی که تموم شد من شاگرد دوم شدم. مدرسه ما مدرسه خوبی نبود بچه ها فقط ریاضی رو نمی افتادند بلکه تجدیدی در همه دروس بجز انشا و ورزش و نقاشی رو تجربه می کردند. پیر.ان و و پر.ور هم از این مقوله مستثنا نبودند. دقیق نمی دونم چند درس رو تجدید شده بودند ولی می دونم حداقلش پنج درس بود.

 پر.ور دختر عاقلی بود بعد از افتادن از این درسها از من که بغل دستیش بودم کمک گرفت تمام اون ثلث با هم در طول زنگ تفریح درس می خوندیم یا من همه دروس رو براش توضیح میدادم یا  ازش می پرسیدم . موقع امتحانات پر.ور که حضور من برای اون  اعتماد به نفس می اورد از من خواست که کنار دستش بنشینم و نشستم.

 وقتی کارنامه ها رو دادن پر.ور  قبول شده بود حتی نمره های خوبی گرفته بود. خب تا اینجا که قصه پر.ور بود و به پیر.ان ربطی نداشت شاید به عقلم شک کردید میگید اون همکلاسیش رو دیده بعد یاد این همکلاسیش افتاده. بزارید براتون میگم اما قصه همین جا ختم نشد.

 استثنا اون سال فقط کسانی که قبول شده بودند رو اردو بردند و از قضا پر.ور قبول شده و جایزه درس خوندنش رو دریافت کرد ولی پیر.ان که قبول نشده بود بسیار دلخور از این مطلب یقه من بد بخت رو گرفت که پدرت رو در میارم و میرم به مدیر و ناظم و معلم  میگم که شما همه دروس رو تقلب کردید. من هم کوتاه نیامدم گفتم "فلانی لیاقت داشت قبول شد و شما نداشتید" آتش دعوا روشن شد و حتی به کتک کاری فیزیکی رسید اما پیر.ان جرات کشاندن دعوا به دفتر مدرسه رو نداشت چون می دونست حق رو به من میدن. برای همین فردای همان روز دعوا وقتی غیبت کردم پیر.ان رفته بود جلوی خواهرم مرضیه را گرفته بود و گفته بود که  من با او دعوا کرده ام  و کتکش زدم.

 ماجرا به همین جا ختم نشد و بجز خودش یکی دو نفر دیگر را نیز شیر کرد و بر علیه من شوراند که من فقط به یک نفر تقلب می رساندم در حالیکه می تونم به بقیه هم برسونم. این اتفاقات  موجب شد من و پر.ور کمتر با هم درس بخوانیم و با هم باشیم.

 آخرش موقع امتحانات شد شب قبل از امتحان زنگ تلفن خونه ما به صدا در اومد پیر.ان بود تهدید کرد که یا تقلب میدم یا فردا ادعا می کنه من و پر.ور دو نفری تقلب کردیم. من هم فردا دور از پر.ور نشستم و پیر.ان. هرکاری کرد تقلب ندادم. آخر قصه این شد پر.ور  و پیر.ان هر دو تجدید اوردن و شهریور قبول شدند. اولی به خاطر اینکه من دیگر نتوانستم کمکش کنم و دومی فکر می کرد با کمک تقلبی که از من میگیرد لازم نیست درس بخواند.

نتیجه اخلاقی: اگه از روز اول می اومد راز قبولی پر.ور رو می پرسید شاید هیچ کدوم تابستونشون رو از دست نمی دادن.

پی نوشت: گاهی بعضی چیزها غیر قابل باوره که بوسیله تلاش به دست اومده اما قدرت تلاش رو باور کنید واقعیت اینه هر چیزی که نتیجه نمیده برای اینه که وا دادیم.

راستی خودم یاد این ضرب المثل افتادم که چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.