جمعی بچه دبستانی وارد می شوند یکی قلدرتر است برای بقیه خط نشان می کشد که باید او اول از همه پوستر بخرد. همه را عقب می زند و دو هزار تومن در دستش را نشان می دهد می گوید "با دو تومن هشت تا پوستر میشه خرید؟"  تایید را که می گیرد شروع به جمع کردن می کند نه تا را کنار می گذارد و هشت تا را می دهد تا لوله شوند. چانه می زند که پول ان یکی را فردا می اورد. تا تایید را می شنود بدون اینکه پول را بدهد فرار می کند. رفیقش می خواهد برود دنبالش که می بیند رفته است. می گوید فردا بهش می گویم که پول را بیاورد خیالتان جمع ان فردا نخواهد رسید.

پی نوشت: از جلوی هنرستان دخترانه رد می شوم سه پسرکنار دیوار روبروی مدرسه ایستاده اند که یکباره پلیس سر می رسد یکیشان راهش را می کشد و می رود و دو تا می مانند. نمی دانم چه رد و بدل شد که آخرش با شوخی و مسخره بازی گفتن می خواین سوار شیم و پلیس هم کوتاهی نکرد سوارشان کرد. مثل دو دلقک به دخترهای که از مدرسه در می اومدند می خندیدن و مثل اینکه فتح بزرگیه که سوار ماشین پلیس شده اند در این حال از مدرسه دور شدند. چهار دختر دبیرستانی جلوی من راه میرن. یکی گفت "دیدی پلیس بردشون دیدی فرار نکردن؟" اون یکی گفت "می خواستی مثل دو تا فراری جلوی ما پا به فرار بزارن." 

کتاب نوشت: یاد کتاب بادبادک باز افتادم دقیق یادم نیست ولی پدر می گفت تنها یک کار بد در دنیا هست اونم دزدیه. در توضیح مطلبش هم میگه: "تو وقتی میری خونه دیگری واسه دزدی، وسایلش میدزدی. وقتی به کسی توهین میکنی ، شخصیتش میدزدی و وقتیم کسی میکشی، حق زنده بودنش میدزدی".