سیل میباره از آسمون همه راهها یه جوری بسته شده من صبح زود از خونه بیرون اومده بودم واسه همین هنوز راهها باز بود ولی اینقدر بارون اومد که مدارس رو تعطیل کردن. به نظرم کار جالبی نبود بچه ها مدرسه اومده بودن اعلام شد مدارس تعطیل. بعد توی این وضعیت بی سر و سامان بچه ای که توی بارون امده رو فرستادن خونه. خداییش تدبیرشون معرکه است.

موقع برگشت یه کاری چهارراه میکائیل داشتم چهارراه رو اب گرفته بود با اب انصاف تاکسی چیها هم رفته بود هیچ کدوم سوار نمی کردن با اینکه مجبور بودن اون راه رو ادامه بدن چون نه راه پس داشتن نه راه پیش. دیدم نمیشه تاکسی گرفت  تصمیم گرفتم پیاده برم مجبور بودم لای ماشینها توی اب حرکت کنم که یه بنده خدایی که راننده مسافر کش نبود من رو و یه خانوم دیگر رو سوار کرد خدا حفظش کنه.

پی نوشت: توی پست قبل سه ملت رو گفتم این بار سه کردن خودم رو میخوام بگم. اولین جلسه کلاسهای ارشد 2 مهر شروع شده بود اما من بلیط پرواز 2 مهر داشتم واسه همین من کلاس جلسه اول رو از دست دادم. جلسه دوم که رفتم دانشگاه رو برد نوشته بود "جبر پیشرفته کلاس25" من هم هر چی این دانشگاه رو زیر رو می کنم 25 رو پیدا نمی کنم اخرش رفتم گروه و با کلی افاده از یه اقای موسفید متشخصی پرسیدم کلاس جبر پیشرفته کجاست؟ اصلا به ذهنم نرسید یارو با این ابهت می تونه استاد باشه. گفت: ارشدی؟ کلی ذوق مرگ شدم که فهمید من ارشدم. گفتم بله گفت "کلاس 205. چرا جلسه قبل نبودی؟" من رو می بینی. تعجب من رو دریافت. گفت "من استاد جبر پیشرفته هستم. از کدوم دانشگاه لیسانس گرفتی؟" گفتم "تربیت معلم" اشاره کرد به به آقای جوونی که کنارش نشسته بود و گفت "ایشون هم تربیت معلم درس خووندن. من که نمی دونستم ایشون با این قیافه جوون هم یه استاد دیگه اند و بعدها استاد راهنمای خودم میشه و اونها که استاد راهنما دارن یا داشتن می دونن که استاد راهنما چه نقش مهمی در ارشد داره. گفتم "من هم از اشناییتون خوشبختم.نیشخند" خیلی خودمونی و صمیمی. اقا بعد از اینکه از دفتر گروه اومدم بیرون و بعدها که فهمیدم چه گندی زدم به خودم خندیم.