با مریم هشت سالی یک مدرسه رفتم. پنج سال ابتدایی بجز در کلاس چهارم همکلاس نبودیم. اما سه سال راهنمایی همیشه در یک کلاس بودیم او همیشه شاگرد اول کلاس بود و من دوم. مریم شخصیت لیدری داشت هنرمند و درسخوان و منظم هم بود. من شخصیتش را دوست داشتم سه سال شاید دوستان صمیمی نبودیم ولی در یک حلقه دوستی بودیم. هر سال که می گذشت دوست تر می شدیم تا دبیرستان راهمان جدا شد او رفت مدرسه نزدیک خانه من و من رفتم مدرسه ای دیگر. اما این ریسمان دوستی انقدر قوی شده بود که گاه سر راه به دوستان قدیمی خود سری بزنم. 

سال سوم دبیرستان امتحانات ما کشوری برگزار میشد و حوزه امتحانی ما در یک مدرسه بود. مدرسه ای جلوی قبرستان رشت. ما که هم محله ای محسوب میشدیم با هم میرفتیم و بر می گشتیم. من و مریم و چند تا دیگر از دوستان قرار گذاشتیم اخرین امتحان برویم قبرستان. آخرین امتحان را که دادیم رفتیم برای رفتگان فاتحه بخوانیم. از میان ردیف قبرها رد می شدیم فاتحه خواندیم دختر پسر جوانی بازو به هم گره کرده امده بودند تا رفتگانشان را بهم نشان بدهند آن روز قبرستان بی مشتری بود برای تماشا فقط ما آمده بودیم و آن دو. 

در ایستگاه اتوبوس جلوی قبرستان نشسته ام به انتظار اتوبوس که مریم سئوال سختی پرسید سال فلسفی که جواب آن اساس زندگی من شد. مریم از من پرسید:" نظرت درباره خدا چیه؟ به نظرت خدا وجود داره؟ اگه وجود داره چرا؟" 

لحظه ای مکث کردم می خواستم جواب بدهم که اتوبوس آمد و ما لای جمعیت گیر کردیم و گم شدیم در ازدحام. اما سئوالش در ذهنم گم نشد. هرگز به مریم جواب سئوالش را ندادم هرگز به او نگفتم وجود خدا برایم اصل است. شاید آن سئوال مریم موجب شد من خدایم را بیابم.

بعد از سالها بی خبری از مریم چند وقت پیش مریم را یافتم آن هم در فیسبوک. درباره یافتنش قبلا نوشته ام. مریم چند وقت پیش پست زیر را درباره دخترش دلارام در فیسبوکش گذاشته بود.

"دلارام امروز می گفت :میخوام درباره ارزوهام باهات حرف بزنم میشه من دعا کنم وقتی بزرگ شدم پیر شدم بعد مردم همه چی دوباره از اول شروع بشه ؟من دوباره نوزاذ بشم بیام تو این دنیا ؟اگه به تناسخ اعتقاد داشتم کارم راحت بود تو جواب دادن اگه بهشت و جهنم رو باور داشتم هم یه خالیی میبستم چی واقعا باید بهش بگم وقتی خودمم هم نمی دونم اخرش چی میشه ؟راستی اخرش چی میشه ؟؟؟"

کلی این پست برایم حرف داشت بخصوص کامنتهای بعدی که با هم رد و بدل کردیم. من را دوباره نشاند روی همان صندلی ایستگاه اتوبوس جلوی قبرستان بعد از اخرین امتحان دبیرستان.


پی نوشت1: قبرستان رشت تازه آباد است. به نظرم اسم با مسمایی است به نظرم بعد از مرگ آدم وارد آبادی تازه ای می شود و این اسم چقدر به قبرستان می آید.

پی نوشت2: این پستی هست که درباره یافتن مریم نوشته بودم.