اول نوشت: امروز روز گرامی داشت فردوسیه گفتم یه یادی از این بزرگ مرد ایران داشته باشم.

عکس نوشت: این عکس رو پارسال در سفر مشهد گرفتم.


برای تکلیف زبان دارم کتاب داستان انگلیسی می خوانم تصمیم گرفتم کتابهای که می خوانم را ترجمه کنم. کتابی که الان دارم می خوونم شرلوک هولمرز و پسر دوکه. می تونید ترجمه من رو در ادامه مطلب بخونید امیدوارم به ناشیانه بودن ترجمه ام خرده نگیرید:

 


قسمت اول: شرلوک هولمز یک مراجعه کننده دارد.

وقتی مراجعه کننده ها به دیدن شرلوک هولمرز در خیابان باکر میان، بیشتر مواقع کارهای عجیبی انجام میدن. بعضی وقتها اونها دستشون رو روی دسته صندلی میزارن و گریه می کنند. بعضیشون صحبت می کنن و صحبت می کنن و نمی تونن توقف کنند. و بعضیشون میشینن و هیچ کلمه ای نمیگن. اما هیچ کس به عجیبی دکتر تورنیکرافت هاگزتبل نبود.

او مردی درشت و بلند و خوش لباس و به نظر مهم می اومد. وارد اتاق شد و تا صندلی بزرگ قدم زد و یکباره روی اون افتاد. او  با چشمهای بسته و صورتی رنگ پریده و مریض اونجا نشست.

من دویدم تا آب براش بیارم. بعد از اون من کیف پزشکیم رو اوردم و خوب معاینه اش کردم.

هولمز پرسید:" چی شده واتسون؟"

من گفتم: "اون خوبه من فکر می کنم اون شدیدا خسته است و احتمالاً گرسنه اشه."

هولمز نگاهی به جیبهای مرد کرد و بلیط قطار مکلتون- در شمال انگلستان- رو پیدا کرد.

هولمز گفت: " مکلتون راه درازیه. هنوز ساعت یازده نشده احتمالاً قبل از ساعت پنج صبح  اونجا رو ترک کرده."

یکی دو دقیقه بعد مرد کمی حرکت کرد و چشمش رو وا کرد. یه ثانیه بعد او رو پاش وایساد. صورتش حالا قرمز بود و غمگین.

- " آقای هولمز، متاسفم من امروز صبح فراموش کردم چیزی بخورم واسه همینه که حالم بد شد."

من گفتم:" وقتی حالتون بهتر شد..."

مراجعه کننده  گفت:" ممنون، من حالا بهترم . دلم می خواد با آقا هولمز صحبت کنم و ازشون چیزی بخوام آقای هولمز با من به مکلتون با ترن بعدی بر می گردید."

همولمز گفت: " نه متاسفانه این امکان نداره. من روی دو موضوع مهم کار می کنم. مور اول درباره فررز و مورد دوم درباره ابرگونی. من حالا نمی تونم لندن رو ترک کنم."

مراجعه کننده فریاد زد: " موضوعات مهم! اما این موضوع بسیار مهمه. شما درباره دزدیدن پسر دوک هولدرنس در سه روز قبل چیزی می دونید..."

- " چی! وزیر مختار دولتی؟"

-" بله، خودشه. پس شما هنوز نمی دونید... خبرش توی روزنامه ها نیست، این درسته اما من فکر می کردم شرلوک هولمز اغلب خبرها رو قبل از بقیه من می شنوه."

هولمز رفت کتابی رو برداشت و شروع کرد به خووندن صفحه ای که درباره دوک هولدرنس بود.

-" هولدرنس، شیشمین دوک. همسر: ادیت، دختر لرد گری. دارای یک فرزند، لرد آرتور سالیر. خانه ها، لندن، لانکشایر و والس. وزیر مختار برای این... برای اون ... و برای چیزهای دیگه. خب اون یکی از مردان بزرگ در کشوره"

-" یکی از بزرگترین و ثروتمندترین مردانه" دکتر هاگزتبل گفت: "می دونم آقای هولمز شما واسه پول کار نمی کنید اما من باید به شما این رو بگم. دوک پنج هزار پوند برای خبری از پسرش و هزار پوند دیگه برای نام آدم ربا پیشنهاد کرده."

هولمز نگاهی به من کرد و گفت:" پیشنهاد جالبیه! واتسون، فکر می کنم ما عصر با دکتر هاگرتبل به شمال انگلستان میریم."

بعد رو به دکتر هاگزتبل کرد گفت: " حالا به من بگید که چه اتفاقی افتاده؟ چه زمانی اتفاق افتاده؟ وچطور اتفاق افتاده و چرا دکتر هاگزتبل سه روزبعد از حادثه از من درخواست کمک داشته؟"

مراجعه کننده آب رو نوشید و شروع کرد به تعریف کردن داستان