تک جمله: زمان به آدم یاد می دهد چطور خوب زندگی کند اما هر چقدر از زمان می گذرد قدرت خوب زندگی کردن را از دست می دهد.

امروز رخوتی در جانم افتاده بود که از تنبلی نرفتم کلاس بدمینتون. کلاس هم نداشتم تا بروم  سر کار. تنبل شدم زبان هم نخواندم. اصلا من را میخ کرده اند پشت لبتابی که هیچ چیز جالبی در آن نمی یافتم نه در گودرم اتفاق خاصی می افتاد و نه کسی پست جنجالی و جالبی می گذاشت تا من بروم بخوانم نه ایمیلی از دوستی داشتم نه خبر سیاسی و اجتماعی خاصی افتاده بود هنوز وضع سوریه همان است که بود اصلا از آن روزهای بی خاصیت بود.

فیس بوکم را خیلی وقت بود خوب بروز نمی کردم رفتم سراغش اسم چند تا از دوستانم را سرچ کردم از بین آنها چند نفری را یافتم یکی شیرین بود و یکی سارا. سارا زود من را اد کرد ولی شیرین به سر وقت فیسبوکش نیامده یا آمده به درخواست من نظر نیانداخته.

خب در این بی کاری یافتن چند دوست قدیمی بهتر از هیچ کار بود. آخرش هم از بی رونقی این اینترنت گلایه به یکی از دوستان وبلاگیم کردم.

چند روز است یاهو مسنجر نصب کرده ام  جالب این است که برای همه کسانی چه می شناسند مرا چه نمی شناسند در خواست اضافه کردن در یاهو مسنجر ارسال کرده ام.

نتیجه اخلاقی این می شود وقتی از وسیله بلد نیستی استفاده کنی مرض داری استفاده کنی.

پی نوشت: ممنون از تمام کسانی که دعا کردند انچه از شواهد معلوم است امتحانش موفقیت آمیز بود.

بعد نوشت: دیروز در سرچهایم مریم از دوستان قدیمیم را یافتم چقدر از اخرین باری که دیدم می گذرد شاید ده سال شاید هم بیشتر. در این ده سال او سر کار رفته دانشگاه رفته ازدواج کرده مادرش فوت کرده پدرش هم ازدواج کرده و بچه دار شده خودش را باز خرید کرده بعد رفته دوباره دانشگاه رشته دیگری دارد می خواند. همه اینها را گفتم تا بگویم توی ده سال چقدر اتفاق می تواند برای ادم رخ بدهد چه کوچک و بی اهمیت چه بزرگ سرنوشت ساز.