دیگر غیبتت موجه نیست, تو رفتی و بارو بندیلت را برای همیشه از اینجا بستی. به قول خودت واژه هایم هنوز در مرخصی به سر می برند باید به بزرگواریت ببخشی.

نیمه های مرداد نرسیده که بزرگترین تصمیم 22 سال زندگیت را گرفتی و رفتی تا لولیدن در میان ادمهای پست جامعه را که بزرگ مردانش دم از امنیت می زنن بیشتر حس نکنی.

در وبلاگت داشتی از خودت میگفتی که آمده ای پنجره را باز کنی و سوداهایت را بیرون بریزی سوداهایی که گاهی بغض میشوندو قورباغه وار باد میشوندو می ترکند، دراین صورت است که روزه سکوتت را میشکنی و خاموش ماندن ابدی ات به گور فنا میرود چراکه چیزکی ویزویزکنان در گوشت میخواند گفتی کورخوانده ایم زندگی در پس همه ته بدبختی هایش بازهم ادامه دارد...

مگر نگفتی زندگی ادامه دارد... پس چرا ادامه ندادید.

دیگر نمی توانم ادامه دهم فقط می گویم نبود فاطیما را به شما دوستان تسلیت عرض می کنم. روحش شاد