رفتم خیابان کاری داشتم که وسوسه شدم خودم را به معشوقم برسانم خودم را در آغوشش رها کنم و گریه کنم تمام روزهای نداشتنش را و بخندم با او به اندازه  تمام روزها نبودنش. ترسیدم صدایم در نیامد که  صدایش کنم که ترا می خواهم که معشوق تمام لحظه هایم تو هستی. چیز نگفتم اما همینکه اورا در چشمهای تک تک زنان و مردان خیابان می دیدم لبخند می زدم فهمیده بودم او در قلب همه زنده است.

وقتی می آمدم دست کلیدم را در دستم می فشردم دست کلیدم که عروسکی سبز داشت تا ترا به خاطرم آورد.

پی نوشت: چهارشنبه تهرانم.