یک زمانی می خواستم داستانی بنویسم اسمش را هم بگذارم روزنامه. داستان آشنایی نوجوانی با روزنامه بود که از آگهی فوت خوانی و حل کردن جدول  تبدیل می شود به یک روزنامه خوان حرفه ای و سر انجام روزی که اسمش در روزنامه کنکور در می ایید داستان تمام می شود. 

داستان یک داستان واقعی بود داستان خودم بود داستان را دقیق می دانستم از کجا شروع کنم از کلاس جغرافیا. چرا اسم معلم جغرافیایمان را فراموش کردم همان که روزنامه هر روزش را سر کلاس می خواند. جغرافیا سه واحد بود و وقت کلاسش طولانی معلممان بعد از اینکه درس می داد کاری نداشت روزنامه را وا می کرد و می خواند ما هم اوایل مجله حوانان را می اوردیم و جدولش را حل می کردیم بعد من روزنامه اطلاعات می خریدم هم جدولش خوب بود هم اگهی فوت داشت و  من عاشق صفحات اگهی فوت بودم بجز آن یک ستون به نام چهل سال پیش در همین روز در ضمیمه اطلاعات بود که من عاشقش بودم . ان موقع هم خاطره باز بودم. 

بعدها که رو مان باز شده بود روزنامه معلمان را برای حل جدول می گرفتیم. شاید هرگز معلمان نفهمد اگر سر کلاس روزنامه نمی خواند شاید هرگز من به خواندن روزنامه علاقمند نمی شدم. 

سیر تکاملی داستان را می دانستم چطور بچینم همه اتفاقات مهم اجتماعی و سیاسی را کنار تکامل شخصیت اصلی داستان می گذاشتم و روزنامه واسطه خوبی بود برای نشان دادن اتفاقات. انتخابات دوم خرداد مرحله بلوغ این شخصیت بود شروع به خواندن روزنامه جامعه برای خودش قصه ای داشت و ادامه خواندن روزنامه های بعد از آن.

شخصیت قصه باید انتهای همان تیر ماهی که 18 تیر رخ داد امتحان کنکورش را می داد. 18 تیر هم رابطه تنگاتنگی با روزنامه داشت. برایش این سئوال اساسی بود وارد چه دانشگاهی خواهم شد. چرایی ورود به دانشگاه ذهنش را درگیر می کرد وقتی می دانست چه اتفاقی در دانشگاه تهران افتاده. ان سال قبول نشد تا خزان مطبوعات را هم در داستان بگنجد شهریور 79 قصه تمام می شد قصه فردی که اسمش در روزنامه در آمده بود. قصه فردی که فهمیده بود زندگی آزاد با روزنامه رابطه مستقیم دارد. 

نگاه می کنم الان نمی توانم بنویسمش آن موقع هم نمی توانستم بنویسم ان موقع در نوشتن خام بودم و الان دیگر.... بگذریم واقعیت این است که قصه از آنجا که تمام شد آغاز شد.

واقعیت این است آن روزنامه در نیامده به بایگانی رفت.