من سوار اتوبوسم

و کودک سوار ماشین

او جلو می رود بعد من میرسم

او نگاه می کند

و من لبخند می زنم

او سرش را در آغوش مادرش پنهان می کند

من جلو می روم

و او عقب


زن کنار شوهرش سیب پوست می کند

از او می گذرم

و بعد مردی لنگی را به آیینه اش می مالد

از او هم می گذرم


چند لحظه بعد

مرد که ایینه اش را پاک کرده از ما می گذرد

و بعد زن و مردی که سیبی در دهان دارند

و سرانجام کودک با لبخند رد می شود

بی آنکه به لبخند من پاسخی داده باشد


چراغهای روبرو سفید

چراغهای راه ما قرمز

راننده پا را بر ترمز گذاشته

می گویید عجب ترافیک سنگینی

و من لبخند می زنم

و منتظرم دوباره از کودک سبقت بگیرم.