وقتی درون خانه نشسته ای نوشتن سخت می شود واقعیت این است که نوشتن با برخورد اجتماعی با افراد دیگر رابطه تنگاتنگی دارد وقتی در خانه هستی کسی را نمی بینی و موجب می شود ذهن خلاق نکته ای نیابد بنویسد.

حالا حس می کنم چرا زندان انفرادی یک نوع شکنجه است. شکنجه جسم نیست بلکه شکنجه روح است.

هر چند در این مدت بی کار نبودم و کتاب "دست به دهان" پل استر  و نصفی از کتاب "کافه چرا" را خوانده ام. همچنین فیلم عیار 14 و محاکمه در روز روشن به اضافه قهوه تلخ 22 و 24 را دیده ام 23 را پیدا نکردم که ببینم. مجله شهروند و موفقیت را هم دارم که بخوانم اما فکر می کنم موضوع برای نوشتن کم دارم. با اینکه می دانم دنیای اینترنت به اندازه عمری مطلب دارد که هر انسان خانه نشینی را مشغول کند و به حرفش اورد، ولی باز هم حرف تازه ای برای گفتن ندارم. حالا قدر چیزهای ساده ای که داشته ام را می دانم.

پی نوشت: دو پست قبل درباره قلیان سراها نوشتم یاد خوابگاه عودی افتادم. همه دخترهای ارشد دانشگاه این خوابگاه را خوب می شناسند. تابستان که می شد خوابگاه ها را از بچه ها می گرفتند چه ارشد بودی چه کارشناسی چه دکترا فرقی نمی کرد. برای کارشناسیها که درسشان تمام شده بود مهم نبود اما برای ماها که پایان نامه داشتیم یا امتحانتمان وسط تابستان می افتاد این یعنی فاجعه. عودی خوابگاه تابستانه ای برای دخترهای دانشجو بود. برای ما که خوابگاهمان در محوطه دانشگاهی بود اسبابکشی کار سختی بود به خصوص که وقتی خوابگاه تعطیل می شد تحویلش می دادیم بعد از چند هفته می امدیم خوابگاه عودی. همه بچه ها با حداقل امکانات به آنجا اسبابکشی می کردند. 

خوابگاه در مرکز شهر قرار داشت در شلوغ ترین خیابان و مرکز خرید داخل یک کوچه تنگ که ماشین اگر داخل می شد با دنده عقب باید خارج می شد. این وسط شهر بودن خوب بود اما ورودی تنگ دردسری بود. 

خوابگاه دو نکته بد داشت: اول اینکه بالکن بعضی اتاقها به ساختمان پارکینگ طبقاتی در حال ساخت باز می شد و گاه کارگرهای آن باعث مزاحمت بودند. خوشبختانه مزاحمتهایشان کلامی بود و آن هم به زبان ترکی. 

نکته بد دوم اینکه دو قهوه خانه در همان کوچه بن بست تنگ بود اولی زیر زمینی  زیر آپارتمان آجر نمایی که در آن مطب دندانپزشکی بود دیگری هم یک قهوه خانه تر و تمیز تر در یک ساختمان سه طبقه آجر نما. شادی اولین باری که امده بود خوابگاه عودی فکر کرده بود رستوران سنتیست می خواست با خانواده برود ناهار آنجا. تا به ما گفت روشنش کردیم انجا چه خبر است.

قهوه خانه بودنش زیاد بد نبود اما بدیش این بود که مواد مخدر آنجا توزیع می کردند نگهبان خوابگاه اقای ابراهیمی گفته بود یکبار پلیس آمده در خوابگاه می خواست بیایید بالای پشتبام و کشیک بدهد تا قاچاقچیها را موقع خرید و فروش  دستگیر کند اقای ابراهیمی گفته بود "اجازه ندادم بیایین داخل گفتم بروید از دانشگاه مجوز ورود بیاورید."

تابستانها وقتی کله صبح می رسیدیم هنوز در خوابگاه باز نشده اصلا نمی شد جور دیگر امد دو سرویس بیشتر نبود یکی 5 و یکی 6 عصر هر دو هم تقریبا با اختلاف یک ربع تا نیم ساعتی بین ساعت 6 تا 7 صبح ادم را می رساندند. اژانسها هم حاضر به ورود به کوچه تنگ نبودند باید ان کوچه تنگ را طی می کردی می رسیدی پشت در خوابگاه در را می کوفتی تا آقای ابراهیمی از خواب ناز بیدار شود در این مدت دل توی دل ادم نبود باید چشمت به در قهوه خانه هم باشد تا یکباره کسی از پشت سر نرسد. با آن لهجه فارسی ضایعمان در آن دیار که دهن وا کنی همه می فهمند غریبه ای که هیچ دانشجویی وقتی جلوی آن در ایستاده ای متعلق به این خوابگاهی. سه تابستان گرم را در آن خوابگاه سر کردم هنوز هم از صبحهایش می ترسم از صبحها که پشت آن در می ایستادم تا اقای ابراهیمی بیایید.