هفته پیش بود که زهرا وسط راه زنگ زد که یکی از دانشجوهاش که کلاس خصوصی پیشش می اومد برای امتحانش دو جلسه می خواد ولی خودش داره میره آستارا چون برادر شوهرش امتحان داره یه کم بهش از نظر درسی کمک کنه.

راستش من عادت به کلاس خصوصی توی خونه ندارم اما رفاقت میگفت که قبول کنم. قرار شد دانشجوش کتابش رو برام بیاره تا ببینم چی می خواد . اولش قرار بود چهارشنبه بیاره که قرار شد سه شنبه ساعت 11.  یازده هم تبدیل شد به 12 شب. بگذریم همه اهل خانه رو این کارش کلافه کرد.

فردا که اومد کلاس ادعا می کرد همه رو بلده من فهمیدم اگه مطالب رو جلوش بزارن می تونه توضیح بده ولی در واقع قدرت حل مسئله رو نداره چون تمرین کافی نکرده زیاد نمیشه  امیدوار  نمره خوب بود. کلاس که تموم شد موقع پرداخت پول گفت اشکال نداره جلسه بعد حساب کنم. گفتم نه.

فردا که ساعت کلاس رو بهش اطلاع دادم گفت نمیاد.  چند روز صبر کردم تا امروز زنگ زدم برای دریافت حق الزحمه کلاسم. مامان دانشجوم گوشی رو برداشت. گفتم برای دریافت پول کلاس زنگ زدم گفت که زهرا رو در جریان گذاشته که چرا کلاس تشکیل نشده و در جای خوبی نیست که جوابم رو بده.

گفتم یه زنگی به زهرا بزنم و از خوش حسابی طرف مطلع بشم و  ماجرا رو بپرسم. زهرا گفت خوش حساب بود اما به خاطر چشمش کلاس تعطیل شد. گفتم چشمش؟ گفت اره. مثل اینکه تصمیم به لاغر شدن گرفته بود برای همین بعد از غذا خوردن استفراغ می کرده این کار موجب شده که فشار چشمش زیاد بشه و متاسفانه بینایی یکی از چشمهاش رو داره از دست  میده. دو هفته توی بیمارستان به خاطر چشمش خوابیده. شاید الان هم بیمارستان باشه.

واقعا برای حماقت هیچ درمانی نیست به قول زهرا چاق بودی ولی سالم بودی بهترنبود تا حالا لاغر شدی و بیناییت رو از دست دادی. خیلی متاسفم.